Le Scaphondre et le Papion
یا همون " لباس غواصی و پروانه " ... فقط می تونم بگم که یه شاهکار ... به جرات می گم که یکی از بهترین فیلم هایی بود که این چند وقته دیدم ... انصافا شاهکار ه ... شروع این فیلم بسیار خیره کننده است ... فیلم با از کما در آمدن یک مرد شروع می شه ... که عملا دیگه هیچ کاری جز پلک زدن نمی تونه بکنه ...
هیچ کاری نمی تونه بکنه جز این که با چشم چپ اش پلک بزنه ... نمی تونه با کسی صحبت کنه ... چون که بر اثر سکته تمام اعضای بدن اش فلج شدند ...تمام اعضای بدن اش ... به جز چشم چپ اش ... خنده دار ترین حرفی که راجع به این فیلم شنیدم این بود که ؛ یکی از دوستان گفت که بعد از دیدن این فیلم خدا رو به خاطر نعمت سلامتی شکر کردم ... ( یادم باشه به عوامل فیلم بگم که چه کار خیری کردن که ملت رو به شکر گذاری وا داشتن ...)
در اکثر سکانس های فیلم ... دوربین حکم چشم چپ " جین دومینیک " رو داشت ...والبته اوایل فیلم حکم هر دو چشم را داشت ،حتی اون لحظه ایی که دکتر ها به علت فاسد شدن قرنیه ی چشم راست اش ؛ اون رو بخیه می زدند ... اون نمی تونست صحبت کنه .. اما ما صدای درونی اش را می شنویم ... اوایل با زدن یک پلک به معنی بله ... و پلک نزدن به معنی نه با دیگران ارتباط برقرارمی کند ... که البته خودش می گه : خنده داره که همیشه باید جوابشون رو بدی ... و حتی وقتی که نظری درباره ی سوالی نداشته باشی بازم باید نظر بدی ... اما خوب راه ارتباط برقرار کردن رو بهش یاد می دن ... طوری که کتاب می نویسه ...
البته از نام فیلم و صحنه های فوق العاده سمبلیک فیلم هم نباید غافل شد ... اینکه جین دومینیک مدام یک غواصی رو می بیند که در آب معلق است ... البته در این صحنه ها فقط لباس و به خصوص کلاه اون غواص هدف کارگردان هستش... ( یکی از این لباس های غواصی قدیمی که شبیه لباس فضا نورد هاست رو تجسم کنید ) ... و همچنین مرتب از پیله در آمدن و پرواز کردن یک پروانه را می بیند ... و همینطور صحنه هایی از نوجوانی خودش ...
تعبیر این سمبل ها به عهده ی بیننده است ... اما من بدن اش رو در لباس غواصی و روح و تخیل اش رو در پرواز های پروانه دیدم ...
و اینکه ... C 'est la vie … that's life …
Director: Julian Schnabell
Artists : Mathieu Amalric
Emmanuelle Seigner
Marie Josee Croze
Ann Consigny
عاشق ... مارگوریت دوراس ... قاسم روبین ... نشر نیلوفر
اولین بار وقتی که فیلم Hiroshima Mon Amour رو دیدم با " مارگوریت دوراس " آشنا شدم ... نویسنده ی فیلم نامه اش بود ... و اما حالا عاشق " عاشق " اش شدم ... یک autobiography به تمام معنا .... داستان دختری فرانسوی که در یک کشور مستعمره بزرگ می شود ... و یک عاشق چینی دارد ... تنها فردی که او را می فهمد ...
در 15 سالگی به مادرش می گوید : دلم می خواهد بنویسم ...چیزی که می خواهم همین است : نوشتن . اول جوابی نداد. ولی بعد پرسید : نوشتن چه چیز ؟ گفتم کتاب.مثلا رمان. به سختی جوابم را می دهد : بعد از قبولی در ریاضیات ، اگر دلت خواست می توانی بنویسی، ربطی به من ندارد. مادرم مخالف است ، می گوید که نوشتن چیزی است بی ارزش، اصلا کار به حساب نمی آید ، دروغ و جفنگ است. بعد ها هم در مورد نوشتن می گوید : فکر بچگانه ای است ...
دیگه هیچ توضیحی نمی دم … فقط می گم که هم فیلم و هم کتاب رو بخونید…
من سا را 23 سال دارم
امروز 11 اردیبهشت ... 1 می ... روز پاکی و معصمویت ... و روز محبوب شکسپیر و ... و روز من شدن ... روز سا را شدن ... بیست و سومین سال سا را شدن ...
دو سه روزی هست که دارم به این فکر می کنم که به آدمی که 23 ساله می شه باید تبریک گفت یا تسلیت ... اوه البته که نباید تسلیت گفت ... طبق اراجیف این دکتر آزمندیان ....بیایین تا با هم به نکات مثبت فکر کنیم ... به هم انرژی بدیم ... پس شما هم به من تبریک بگین ... من هم براتون رز قرمز می فرستم ...
نه تا جایی که یادم می آد ترسو نبودم ... اما حالا می بینم که دارم از 23 سالگی می ترسم ... نه شاید دارم احساس خطر می کنم ... آره ... بیشتر احساس خطره تا ترس ...
هیچ سالی این حس رو نداشتم ... اما صبح که می خواستم بیدار شم ... می ترسیدم چشم هام رو باز کنم ... می ترسیدم مثل کاراکتر کتاب " محاکمه " کافکا ... هر لحظه یکی بیاد تا منو متهم به 23 سالگی کنه و با خودش به دادگاه ببره ...
اوه حاضر به دادگاه رفتن نیستم ... اصلا ... اصلا به چه جرمی ... خوب آره ، به جرم کارهای نکرده ... آره ... اگه یه وقت تو دادگاه قاضی بهم بگه : چرا اون کارهایی رو که تصمیم داشتی تو 22 سالگی ات انجام بدی رو ندادی ؟؟؟؟ ، چی بگم ؟؟؟ بگم که نشد ... بگم که می خواستم و نشد ... بگم که همش کار کردم ... بگم که همش درس خوندم ... بگم که یا کار کردم یا درس خوندم ... بگم که هی به خودم وعده دادم ... وعده ی ماه بعد ... بگم که برنامه ام یه دفعه اینقدر شلوغ می شد ، که خودم رو هم یادم می رفت ... حالا چه برسه به آرزوهام ... اصلا آقای قاضی من ... یعنی سارای 23 ساله .... شکایت دارم ... از زمین و زمان شکایت دارم ... یکی بیاد شکایت های منو بنویسه ... اول از همه از همه ی دور و بریام شکایت دارم ... بنویس ... بنویس که من از همه شون شکایت دارم ... بنویس که همه شون رو به همین دادگاه می کشم ... باید جواب بدن ... باید جواب این همه توقع هایی رو که از من دارن رو بدن ...
اتفاقا من دقیقا چهارشنبه به دنیا اومدم ... و معمولا هم چهارشنبه ها روز پر تلاش و خوبی بوده برای من ... چهارشنبه ها دوستتون دارم ...
راستی این سارا ی 8 ماهه است ...

بزرگترین کاری که می خوام در 23 سالگی انجام بدم اینه که :
می خوام زبان احساساتم رو عوض کنم ... می خوام زبان احساساتم رو از اشک به کلمه تغییر بدم ... می خوام بیان کردنشون رو یاد بگیرم ... و هی بیان کنم ... کلمات به بازی خواهم گرفتتون ...
نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
همیشه می گم که شبی که در کنسرت استاد شجریان شرکت داشتم ؛ از بهترین شب های زندگیم بوده ... اما خوب می خوام یک مورد دیگه هم به شب کنسرت استاد اضافه کنم ... و اون هم دیشب بود ... به مناسبت روز جهانی محوطه ها و یادمان ها ، میراث فرهنگی مراسم بزرگداشتی رو تدارک دید ... که البته مهمترین بخش این بزرگداشت کنسرت ارکستر ملل ایران بودش ... و این یعنی یک شب به یاد ماندنی دیگه ...
اول از همه قطعه ی وطنم رو اجرا کردند ... و البته آخر از همه هم دوباره اجرا کردند ....
بعد از وطنم ... بهترین و قشنگ ترین تصنیف دنیا ... که همون نقطه ضعف من هم باشه ... یعنی " مرغ سحر " ... فقط خدا می دونه که چقدر لذت بردم ... همیشه مرغ سحر رو نهایت با اجرای 3 یا 4 نوازنده دیده بودم و شنیده بودم ... اما خوب این بار از یک گروه با عظمت مثل ارکستر ملل دیدم ...
یاد اولین باری که به طور جدی به آواز خوندن فکر کرده بودم افتادم ...
این قفس چون دلم تنگ و تار است ....
" از خون جوانان وطن " رو هم همیشه خیلی دوست داشتم ... که این بار علاقه ام بیشتر شد ...
چه کج رفتاری ای چرخ چه بد رفتاری ای چرخ سر کین داری ای چرخ
واقعا کیف کردم ... خیلی به موقع بود ... خیلی ... شدیدا به یه همچین فضایی احتیاج داشتم ...
البته از همین جا از دوست خوبم آقای امیر نیکبخت، نوازنده ی بم تار و موراژ گروه، به خاطر لطفی که در حق من کردند و دعوت نامه ی کنسرت رو به من دادن تشکر کنم ... البته می دونم که احتمال اینکه راهشون به این وبلاگ بیفته خیلی کم هست اش ... اما خوب بازم ممنونم ...
در حین کنسرت و حتی بعد اش ... یکسره به این فکر کردم که بابا من ساز ام رو می خوام ... من ساز می خوام ... من تار می خوام ... من کلاس موسیقی می خوام ... خدایا من از الآن دارم می گم که هیچ علاقه ایی به مردن ندارم ... اینقدر کار دارم که نگو ... می خوام هی ساز یاد بگیرم ... هی ساز یاد بگیرم ... راستی چی شد که اینطور شد ؟؟؟ من که تصمیم قطعی برای ادامه دادن داشتم ... نه باورم نمی شه که کاری رو که عاشق اش بودم رو انجام ندادم ... نه ... ساز ... ساز ... ساز ... قول می دم که اگه دوباره شروع کنم ... حالم خیلی بهتر از این بشه ... ساز ...
البته قبل از اجرای گروه چند سخنرانی هم از طرف تنی چند از بزرگان مملکتی انجام شد ... مثلا یکی همین معاون محترم رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی ... البته با عرض شرمندگی خیلی نفهمیدم چی گفت .. از بس کلمه های سخت استفاده می کرد و منم روم نمی شد هی از بغل دستیم بپرسم که این یعنی چی؟؟... والا راستش یه جمله رو هم نتونستم درست دنبال کنم ... می گفت که :
تاریخ ایران یک تاریخ منسجم است ...( بقیه شو نفهمیدم چون یه دفعه ذهنم رفت به ؛ چی شد که من دیگه کلاس نرفتم ... اره یادمه که با خودم گفتم تار می گیرم ... اما هنوز ... 2 سال گذشته ... اه ... مرده شورتو ببرن ...) ما نباید در این تنور جدایی ( ما ... تنور ... کدوم تنور ... ای کاش نون پختن لااقل بلد بودم ... یک لحظه دو کلمه ی کژی و کاستی و یه کلمه ی دیگه رو گفت که توش ح و ظ یا این ذ رو داشت ... به خانوم کناریم گفتم یعنی چی؟؟؟ نگفت که نمی دونه ... اما گفت ولش کن، داره چرت می گه ...) اسلام ایران را تکریم و تعظیم ... آنان را به ناکجا آباد می برد ( خانوم کناری گفت ... دختر ِ همین آقاهه هفته ی پیش با پسر احمدی نژاد عروسی کرده ...) ملتی که بر مشتی تازی ... ( من گفتم : وا ... خانوم کناری گفت : آره بابا تو روزنامه خوندم ... به نظرت چند سالشه ... ) این دو نگاه ، نگاه نا صوابی است ( من در حالی که داشتم به شال دختر جلویی که قرمز بود نگاه می کردم ... و تو دلم داشتم سلیقه اش رو تحسین می کردم ، به خانوم کناری گفتم : شاید 45 یا 50 سال ... نمی دونم ...) در همه ی ادوار تاریخ ایرانیان گوهر شناس بودند ( خانم کناری گفت : نه بابا ، پسر احمدی نژاد رو می گم .... گفتم : آهان ... نمی دونم ... یه دفعه چشمم به لنز دوربین های عکاس ها افتاد ...) بر غنا و عظمت و شکوهش تکریم کردیم ... ( یاد این افتادم که قراره یکی از دوستام برام از اطلاعاتش در زمینه ی عکاسی هنری بگه ... و با هم بریم و دوربین بخریم ... و یه کلاس خوب بهم معرفی کنه ...) ایرانیها از دور دست ها قد بلندی داشتند که هنوز دیده می شوند ... ( خانوم کناری گفت : فکر کنم 21 یا 22 سالش باشه ... ) ایران ملت است ... اعراب ملت ها یند ... ( با خودم می گفتم که حتما پی این عشقم به عکاسی رو می گیرم، یعنی باید دنبالش برم ...تا حالا فکر می کردم که فقط کارهایی رو که دوست شون دارم رو دارم انجام می دم ،اما حالا می بینم که... اوه ... خانوم کناری با تمسخر گفت : فکر کنم دختر اینم 15 یا 16 سالش باشه ... من گفتم : ها؟؟... آهان ... لابد ... ) ... البته همین جاها بودم که فکر کنم نطقشون به پایان رسید ، آخه دیگه انصافا حتی یک کلمه هم نشنیدم ... همونطور که به شال قرمز نگاه می کردم کاملا رفتم تو ساز و عکاسی و ...
همه ی مایه های فکری که در زندگی احتیاج داریم ... آتشی است که از دیرباز ، از سه هزار سال پیش زبانه می کشیده است ... آنچه اکنون می کنیم چیزی نیست مگر به هم زدن خاکستر های باقی مانده از آن خرمن های آتش ... تا مگر شعله های کوچک تازه ایی بر افروزیم ...
جدیدا هر چیزی رو که می خوام بنویسم با روان نویس زرد می نویسم ... چون این جوری نه تنها کسی نمی فهمه چی نوشتم ... بلکه خومم به سختی می فهمم چی نوشتم ... اما لذت بخش ِ ... تلاشی رو که دیگران برای فهم ( تکرار می کنم فهم ... و نه خوندن ... ) نوشته می کنن ... دیدن چهره های دیگران با ابروهایی گره کرده ایی که دارند سعی می کنند خطی رو بفهمنند ، خیلی لذت بخش ...
دوباره این کلیشه ی " ما ها در زندگی مون غرق شدیم و از معنویات!!! غافل شدیم " رو شنیدم ... منم با حرارت گفتم : ... برای من یکی تویوپ نجات نفرستید ... ترجیح می دم غرق بشم ... تا دوباره به هزار تا سوال بی جوابم برگردم ... گند بزنه به همه ی ایده آل هاتون ... معنویات رو هم براش تعریف می ذارین ... بابا من عاشق معنویات خودمم ... که البته از نظر شما ها خزعبلاته ... شمش من از همه ی خزعبلات هم خوشم می یاد ... از هر چی که معنی نداشته باشه خوشم می اد ... از هر چیزی که تعریف براش نذاشته باشین استقبال می کنم ...
· سلینجر دوستت دارم ... با خط به خط کتاب
The Catcher In The Rye
زندگی کردم تو این تعطیلات عیدی ... مخصوصا با بعضی از فحش های آبداری که " هلد ن " در وصف دیگران می داد ... کاراکتر این داستان واقعا دنیا رو مثل یه فیلسوف می بینه ... وقتی که داستان رو داره تعریف می کنه و گاهی که از بعضی از دوستان اش تعریف می کنه ، فورا یه نتیجه گیری می کنه و اون صفتی که مربوط به دوست اش بود رو به همه ی مردم جهان بسط می ده ...که این یکی از ویژگی های این رمان ِ. در یک کلام خلاصه می کنم : اگر می خواین یه داستان فوق العاده با یک روای فوق العاده تر و یه دنیای عجیب و ... رو با هم در یک اثر داشته باشید ... این شاهکار رو بخونین .
· امروز تو روزنامه خوندم که رئیس جمهور منتخب برای مارادونا هم نامه نوشته ... قول می دم که یه درس 8 واحدی نامه نگاری تو دانشگاه پاس کردن... فقط امیدوارم نامه ی بعدی برای جنیفر لوپز نباشه ...
· پرسپولیس را دیدم ... به نظرم درست ترین و مستند ترین فیلمی است که بر مبنای اانقلاب ساخته شده ... خیلی خوشحال شدم وقتی که دیدم یک نفر اینقدر راحت حرف دلمو زده ... البته جالبتر از اون بیانیه ی زیر هست اش :
معاونت سینمایی وزارت ارشاد اسلامی ایران روز یکشنبه به نمایش «پرسپولیس» در فستیوال کن اعتراض کرد. در بیانیه این وزارت خانه آمده است: «مدیریت امور بین الملل بنیاد سینمایی فارابی که مسئولیت حمایت از بین الملل سینمای ایران را عهده دار است، یک ماه پیش، پس از اطلاع از انتخاب فیلم انیمیشن «پرسپولیس» در جشنواره فیلم کن ، مراتب اعتراض شدید مدیریت سینمای کشور در خصوص انتخاب و نمایش این فیلم در جشنواره مذکور را به صورت کتبی با امضای مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی به رایزن فرهنگی دولت فرانسه در ایران منعکس نموده است».
در همین زمینه، مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی در بخشی از اعتراض به به تصمیم فستیوال کن مبنی بر انتخاب «پرسپولیس»در بخش مسابقه، آن را« اقدامی غیر متعارف و نامتناسب و برخلاف شعار آزادنگری و آزاداندیشی» دانسته بود.
حالا من می خواستم بدونم که شعار آزادنگری و آزاداندیشی یعنی چی ؟؟؟ غیر از اینه که هر کارگردانی بتونه با خیال راحت افکار و احساسات اش رو فیلم کنه ؟؟؟
البته مرجان ساتراپی – نویسنده و کارگردان فیلم – در واکنش به این بیانیه گفت که پرسپولیس یک فیلم سیاسی نیست، بلکه فیلمی جهانی است و روایت هایی را بیان می کند که هر روز در نقطه ای از دنیا اتفاق می افتد. این فیلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانیت است.
البته این رو هم گفته که قصد ندارد به سرزمینی که به آن عشق می ورزد سفر کند چرا که بر ایران قانون حکومت نمی کند.
· ای کاش بشه که این فیلم " فتنه " ی فیلمساز هلندی - گیرت ویلدرز - را هم دید ... تو روزنامه ایران نوشته بود که : " اولین حرکت ضد اسلامی در هلند سال 2004 صورت گرفت، زمانی که " تئو ونگوگ " نوه ونسان ونگوگ فیلمی ده دقیقه ایی به نام " اسلام " ساخت که در آن به جامعه زنان مسلمان توهین شد. این فیلم باعث خشم مسلمانان شد و اندکی پس از آن " تئو ونگوگ " به قتل رسید."
من که امیدوارم " گیرت ویلدرز " بیشتر مواظب خودش باشه ... کسی می دونه که چه جوری می شه این 2 تا فیلم رو پیدا کرد ... می خوام به عنوان یه مسلمون واقعی خونم به جوش بیاد فقط ... و برم در تظاهراتی که در مالزی و اندونزی بر پا می شه شرکت کنم !!!!
· ماشنکا از ولادیمیر ناباکوف ... خوب هیچی ... فقط اینکه قابل مقایسه با شاهکارهاش مثلا : لولیتا یا خنده در تاریکی نیست ... اما خوب خوندن هیچی ضرر نداره ... اولین رمان ناباکوف را هم بخوانید ...

نمی دونم این ترس ِ که باعث استرس می شه ، یا استرس ِ که باعث ترس می شه ...
اول فکر می کردم که من خیلی غیر طبیعی هستم ... یا همون غیر آدمیزاد ... ولی بیشتر که دقت کردم و چشم هام رو باز کردم دیدم که در داشتن این ترس ها و استرس ها تنها نیستم ... دیدم که چطور بعضی دیگر هم از این مسائل رنج می برند ...
قبلن غصه می خوردم وقتی که یکسری رفتارها ، باور ها ، عقاید و تفکرات رو میدیدم و می شنیدم ... این غصه خوردن ها عصبی ام می کرد و مجبور بودم برای اینکه به افکار و علایق عوام فکر نکنم و غصه نخورم سرم رو با خیلی از کارهای دیگه گرم کنم ...
( عوام ... عموم ... عامه ... مردم ... نسبت به این کلمه ها آلرژی پیدا کردم ... وسایل نقلیه ی عمومی ... مکان عمومی ... حتی برخی کتابخانه های عمومی ... اینجا یک مکان عمومی ه ... اونجا متعلق به همه ی مردم ه ... اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ... باید خودمو از شر این همه عموم و عامه نجات بدم ... می تونی هر جور دوست داری راجع به من فکر کنی ... اما ترجیح می دم از همه ی اینا فرار کنم ... نه اشتباه کردی ... اتفاقا چون ایده آلیست نیستم می خوام فرار کنم ... نه حوصله ی مبارزه کردن دارم و نه ( در حال حاضر ) قدرتشو ... مبارزه بمونه واسه ی انسانهای َآرمان گرا و شعار ی ... )
خلاصه سرم رو با خوندن و خوندن و گوش دادن گرم کردم ... خوب فکر می کردم که راه خوبی برای خودم پیدا کردم ... راهی که کمتر با موجوداتی که باعث غصه خوردنم می شن در ارتباط باشم ... نتیجه اش این شد که هستم ... حالا که می بینم ، از خیلی چیز ها و خیلی ها فاصله گرفتم ... از خیلی چیز ها خنده ام می گیره ... با خیلی ها زود تر از حد معمول ارتباط برقرار می کنم ... خیلی وقت ها کلمه گم می کنم ، کلمه کم می آرم ، یا اینقدر موضوع برام بی اهمیت می شه که وسط حرف های خودم یادم می ره چی داشتم می گفتم ... یا وقتی که دارم با شور و حرارت از موضوعات مورد علاقه ام حرف می زنم ، یه دفعه قفل می کنم و کلمه ایی به مغزم نمی آد ...
حالا می ترسم از این فاصله ایی که ایجاد شده و داره می شه ... می ترسم از اینکه بعضی حرف های من باعث سوء برداشت خیلی ها می شه ... واقعا می ترسم از این فاصله ... مدتهاست که توقع درک متقابل رو از دیگران ندارم ... حتی از پدر و مادر و برادرم ... با اینکه همیشه بهترین ها رو برای من انجام دادن و بیشترین تلاششون رو کردن ... حتی گاهی فکر می کنم که توقعی از این دنیا هم ندارم... قبل تر ها توقع من رو هدایت می کرد ، حالا من بی توقعی ها رو هدایت می کنم ... می ترسم از اینکه یه دفعه تمام توقع های این مدت سر باز کنند و منو شکست بدن ...
این ترس ها باعث استرس من می شن ... و این استرس ها خیلی بلاها سرم می آرن ...
از وقتی که برادرم رفت و کوهی از تنهایی به تنهایی های گذشته ام اضافه شد ... معده درد می گیرم ... تا استرس پیدا می کنم ، معده درد می گیرم ... خیلی وقت ها که کارهای مهمی دارم ، استرس می گیرم که مبادا الان معده درد بگیرم که الان جاش نیست ... یعنی در واقع استرس معده درد گرفتن هم به ترس هام اضافه شده ...
Angel : Do you afraid of life in general ?!
Tess : yes, sir.
Angel : life’s a puzzle, isn’t it ?!!
Tess : perhaps, my FATE made it so,
Once a Victim , always Victim … that’s the LAW …
سنتوری رو ندیدی ؟؟؟ وای سارا چطور دلت می آد کار های مهر جویی رو نبینی ؟؟
به راحتی ... چون احتمالا باز هم اقتباسی از یه رمان باشه ...
سنتوری رو هم دیدم ...بالاخره ...واقعا نمی دونم که این طرفدار های مهرجویی به چیه این فیلم می گن شاهکار !!!! خدا رو دویست مرتبه شکر که معنی ه شاهکار رو هم این آخر عمری فهمیدیم ... خوب البته به نظر من ضعیف بودن این فیلم اینه که برای اولین بارفیلمنامه اش اقتباسی نیست ...از این همه خلاقیت به وجد اومدم ... عجب مضمون اجتماعی داره این فیلم ... واقعا این همه قدرت بازیگری ... همه چی با هم یکجا ... حق دارن می گن که حقشونو تو فستیوال پارسال خوردن !!! خدا ذلیل کنه اونی که حق اینا رو خورد ...
یکی از بی عدالتی های دنیا ؛ بی عدالتی در آب و هواست ..........
مدت هاست که از این بی عدالتی بهره مندم... بی آنکه خودم بدانم ...
1. پرندگان می روند و در پرو می میرند ... رومن گاری ... ترجمه ی ابوالحسنی نجفی ( تا حالا فکر می کردم که فارسی من و امیر جلال الدین اعلم خرابه ... ولی فارسی این موسیو داغون تره ...)
خوندن این مجموعه ی داستان رو به همه ی شما پیشنهاد می کنم ... بخوانید که چطور پرندگان وقتی که ماموریتشان را در این دنیا انجام داده بودند به ساحل پرو می آمدند تا بمیرند ... پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند می آمدند و لاشه ی خود را روی این خاک می افکندند. یا شاید از این ساده تر؛ از جزیره های گوانو که صخره های لخت و سرد بود؛ هنگامی که خون در تنشان شروع به ماسیدن می کرد و همان مایه نیرو برایشان می ماند که دریا را بپیمایند؛ یکراست می پریدند تا خود را در اینجا به ماسه ی گرم و نرم ساحل پرو برسانند ...
نمی دونم شاید به همین خاطره که من دارم اصرار می کنم که بریم برازجان زندگی کنیم ... از اسم اش خوشم می آد ... برازجان ... هر چی باشه به خلیج نزدیک ه ... به زودی می خوام فریاد بزنم که : تهران خداحافظ ...
2. " آلن رب گریه " مرد ... خوب معلومه که رب گریه مَرد بود ... آره مَرد بود ... ولی من دارم می گم که آلن رب گریه مُرد ...
چند بار بگم که :
3. طبق معمول هوشنگ کامکار از یه اجرا ایراد گرفت و انتقاد کرد ... چیز جدیدی نیست ... انتقاد هنر ملی ایرانیان است و بس ... گروهتون رو دوست دارم ... اما انتقاد هات حوصله مو سر می بره ...
4. نسیم برام استاد ساز و آواز با هم پیدا کرده ... اصرار داره که باید کاری رو که دوست داری انجام بدی ... هر چی می گم که اون مسئله ی آواز فقط یه شوخی بود ... می گه اگه شوخیه چرا یکسره داری با خودت زمزمه می کنی و می خونی ... گفتم : تا حالا فکر می کردم که صدای زمزمه هامو خودم فقط می شنومم ...
5. پرندگان در طویله ... غلامحسین ساعدی ... نشر قطره ...
شش نمایشنامه از انقلاب مشروطه ... یکی از نمایشنامه هاش به نام " گرگ ها " یا " قوردلار " به زبان ترکی هم ضمیمه شده ... وقتی که بالاخره به کمک یکی از دوستام تونستم ترکی اش رو بخونم ؛ شاد شدم ... خیلی تجربه ی جالبی بود ...
دیروز در حالی که چند تا کتاب: " رنسانس در ایتالیا " " فرانسه و رنسانس " و " زنان در رنسانس انگلیس " دستم بود ... رفتم توی کتابفروشی و گفتم : آقا راجع به انقلاب بولشویک روسیه چه کتابی دارین ؟ ... گفت : خانوم آخه چه خیری از انقلاب دیدین ... که ول کن نیستین ... تو دلم گفتم چه ربطی داشت ... و بی اختیار بهش گفتم : تاثیر دهه ی فجر بوده لابد ... اومدم بیرون ... و به نتیجه ی جدیدی که رسیده بودم فکر کردم :
“ Revolution Is a Big Lie …”