تبليغاتX
سنگ خواره

آلبر کامو 

 

حتما الان می گین ای بابا  بازم که آلبر کامو!!!!!!!!!!!!!!!!!! لطفا این حرفو تو دلتون بگین . از امروز می خوام از شخصیت هایی که رو من تاثیر گذاشتن بنویسم .شاید آخر سر به خودمم کمک کنه.

 

اولین بار که یه کتاب از این نویسنده خواندم 17 سالم بود." طاعون" رو خوندم. باعث شد که خط فکری من تغییر کنه.البته تا قبل از اون همه ی کتاب های صادق هدایت رو حفظ بودم .ولی بعد با کتاب کامو دیدم که نه!!!! از هدایت بهتر هم هست. یک سال بعد " بیگانه" رو خوندم.تو جو شرایط بعد از کنکور بودم که از بیگانه خوشم اومد .البته ترجمه ی " امیر جلال الدین علم " بود که فکر کنم از زبان فرانسه فقط الفبا رو بلده. ترجمه ی مزخرفی بود. بعد ترجمه ی جلال آل احمد رو خوندم .قدرت خدا هر کدوم یه چیز ترجمه کرده بودند. به این ترتیب کامو بهانه ایی برای فرانسه یاد گرفتن من شد . و این بار بیگانه رو به زبان اصلی اش خوندم . این بار حس کردم که خودش مستقیم داره حرف می زنه.نمی تونم حسی که بهم دست داد رو توضیح بدم.

 

پدرش فرانسوی و مادرش اسپانیایی بودن و خودش هم تو الجزایر به دنیا آمد . تمام بدبختی های کودکی اش در کتاب " آدم اول " گفته شده . همون کتابی که  به صورت دست نوشته تو یه دفترچه هنگام مرگ باهاش بود.مرگ کاموکه البته من شدیدا معتقدم خودکشی بوده خیلی جالب است . در حالی که داستان آدم اول تو جیب راستش بوده و بلیط قطارش در جیب چپ!!!!!!!! و باید با قطار به سفر می رفت , با این وجود با ماشین خودش می ره.و تصادف!!!!!!! شاید می خواسته که خودش هم به نوعی آدم اول باشه. ........................  

 

بعد از مدتی به فرانسه می ره و عضو حزب کمونیست می شه و فقط 2 سال در حزب می ماند .عده ایی می گن چون بیماری سل داشت حزب رو رها کرد . عده ایی هم می گن اون چیزی که فکر می کرد نبود. اما این کار های کامو منو یاد جلال  آل احمد می اندازه و حرصم می ده ,چون  جلال آل احمد هم تا آخر عمرش تکلیفش با خودش معلوم نبود.یه سال کمونیست بود , سال بعد مسلمان 2 آتیشه ,سال بعد سنی مس شد, سال بعد شیعه ,یه روز عاشق سیمین دانشور بود و عصر همان روز با هیلدا دوست دخترش می رفت آلمان..............

 

با ژان پل سارتر در دهه 1940 آشنا شد تحت تاثیر حرف های او قرار گرفت و اگزستانشیالیست شد ولی بعد از مدتی با او هم بد شد و به شدت اعلام کرد که با سارتر موافق نیست.چون حرف و عملش با هم یکی نیستند

 

سال 1957 جایزه نوبل را برد .این جایزه رو به اثر خاصی ندادن.به خاطر تمامی اثارش این جایزه رو به او اهدا کردن .  "سقوط" "بیگانه" " طاعون"  " اسطوره سیزیف" " کالیگولا" " پشت و رو"( این کتاب از اولین نوشته های کامو ست که ناگفته نماند حوصله ی آدم رو سر می بره).

کامو پوچی زندگی رو به زیبایی در داستان زندگی "مورسو " و" سیزیف" و "ژان باتیست" بیان کرده . جالب است که شخصیت خود آلبر کامو  ترکیبی از این شخصیت هاست.

 

بعد از این که کامو برنده ی جایزه ی نوبل شد. سارتر به شدت عصبانی شد .(می دونیم که اول به کامو نوبل دادند و بعد به سارتر) چون سارتر کامو رو لایق نمی دونست .می گفت او دارای عقاید کهنه ایی است که دیگر حاضر به مبارزه با زشتی ها نیست.  نمی دونم شایدم حسادت کرده . به هر حال وقتی که جایزه نوبل را بهش دادن حاضرنشد که جایزه رو قبول  کنه. خلاصه که این نوبل هم مافیایی برای خودش داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:43  توسط سارا   | 

 

بدون ترس از خرد شدن , بزرگ بودن معنایی ندارد .

بدون ترس از گر یه , خندیدن معنایی ندارد  .         

بدون ترس از دیگران , اطاعت معنایی ندارد .        

بدون ترس از خانواده , آبروداری معنایی نداره.       

بدون ترس از پلیس , رانندگی معنایی نداره.             

بدون ترس از استاد , درس خواندن معنایی نداره.     

...                                                               

بدون ترس از دنیا ,زندگی معنایی نداره                 

 

 

حالا تکلیف اونی که از هیچی نمی ترسه چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9:17  توسط سارا   | 

 

 

به وجود آمدن ایده ی تغییر شکل پیدا کردن انسانها  یا گرفتار یک بدبختی یا مریضی شدن , ایده ی جالب و پر طرفداری است. با اینکه در 50 سال گذشته  داستان های زیادی با این موضوع داشتیم .ولی به نظر من هر کدوم زیبایی خودش را دارد.مثل :" مسخ " کافکا .در این اثر "گرگور سامسا" به یک حشره ی نا توان و دست و پا گیر تبدیل می شود و با این تفاسیر چشم پوشیدنی است ( مثل وضعییت یهودیان )و محکوم به فراموشی می شود.

 

یا مثل :" طاعون" آلبرکامو که یک شهر گرفتار یک مرض می شوند.البته فکر نمی کنم  مریض شدن یک مشت آدم  هدف کامو بوده باشه.این واکنش آدم ها نسبت به خودشون و دیگران خیلی مهم است .و از همه مهمتر واکنش دولت ها.!!!!

 

یا مثل : "کوری " ساراماگو.این داستان راجع به سرگشتگی انسان معاصر است.یک کوری معنوی که از سر در گمی آدما ناشی شده .ساراماگو خود می گوید: " این کوری واقعی نیست, تمثیلی است  از کوری عقل و فهم انسان.ما انسان ها عقل و فهم داریم  ولی عاقلانه رفتار نمی کنیم."

یا مثل:"جن زدگان " داستایوسکی     یا   مثل : "طوفان "  جوزف کونراد  و شاید مثل خیلی های دیگه که من نخوندم.  

 

و همینطور مثل نمایشنامه ایی که من رو خیلی تحت تاثیر قرار داد یعنی :" کرگد ن "اوژن یونسکو .مطلبی که در این نمایشنامه خیلی جالب است این است که این بار آدما به حیوان عظیم و بزرگی تبدیل می شوند و این کرگدنها کوچه و خیابان را پر می کنند .به طوری که آدمیزاد دست و پا گیر می شود و باید مورد چشم پوشی قرار بگیرند.!!!!!!!!!!!!

 

در هر پرده از این نمایش شخصیت های عجیبی  معرفی می شوند که باعث می شوند به نبوغ نویسنده پی ببریم.  وجود شخصی در پرده اول به نام  مرد منطق دان که صاحب یک گربه به نام سقراط است .البته تمام سعی اش در قانع کردن دیگران است  که آیا اصلا این 4 پا گربه است یا نه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

در این نمایش یونسکو از افرادی که تمام مشکلات و بیماری ها را از کشور های جهان سوم و آسیایی و آفریقایی می دانند نبز انتقاد می کند. خوشبختانه فرانسوی ها  سعی دارند همیشه مسایل رو ریشه یابی کنند .

 

حالا به هر حال من نمیدونم که ما آدما واقعا چه مرگمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سوسک شدیم یا طاعون گرفتیم  یا کور شدیم یا کرگدن شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آهان فهمیدم:                                                   

 

مردم گریز شدیم

           

واقعیت گریز شدیم 

         

الکی خوش شدیم 

          

بی اعتبار شدیم  

          

بی احساس شدیم

           

بی اخلاق شدیم  

           

بی اعتنا شدیم          

   . 

   ..

   ...

        

            

                             

                            

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 13:45  توسط سارا   | 

 

همیشه اول از خودم انتقاد می کنم , یه کم که جلو تر می رم از افکارم بدم می آد, آخر سر هم شروع می کنم خودم رو توجیح می کنم.

وقتهایی که کلی با خودم کلنجار می رم و آخرش نمیفهمم  تکلیفم با دین و عرفان و مسیح و محمد و ... چی شد و چی می شه ,یاد انجیل می افتم , بخش متیو (یادم نیست کدوم باب بود) که مسیح می گه:

انسان ها 3 دسته اند.1.گرم ها : کسانی هستند که به شدت مومنند.و اعتقاد های ثابت و تغییر ناپذیری دارند.         2.سردها :انسان های بی خدا و کاملا بی تفاوت             3.ولرم ها: کسانی که نسبت به همه چیز تردید دارند و سعی در پیدا کردن جواب منطقی برای تردید هایشان هستند.    و تاکید می کند که ولرم ها بندگان محبوب خدا هستند.

 

این جمله ی مسیح همیشه راضیم کرده و  همیشه جواب خوبی برای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هام بوده.

مثل اینکه همیشه این برام سوال بوده که چرا نیچه در آخرین لحظات زندگی اش به خواهرش گفت:" انسان در حدی نیست که بتواند مفهوم خدا را درک کند."    خیلی جالب که نیچه همچین چیزی بگه. همون نیچه ایی که می گه:

 

شنیدم که روزی شیطان گفت

برای خدا نیز دوزخی است

دوزخ او عشق به انسان است

دگر روز شنیدم که گفت خدا مرد

خدا از عشق به انسان مرد !!!!!!!

 

به نظر من نیچه از اون دسته آدم های خیلی ولرم بوده.بعد از یه عمر مبارزه  آخر به نتیجه ایی که نمی خواست رسید ,نمی دونم شایدم می خواسته که به این نتیجه برسه.    یادمه یه جا خوندم که : کشیشان و اسقف ها از یه چیز خیلی تعجب کردن و اون تاثیری است که انجیل بر روی  دو اندیشمند داشته.یکی داستایوسکی و دیگری نیچه. وقتی که داستایوسکی در زندان انجیل رو می خونه بسیار دگرگون می شه. اما وقتی نیچه انجیل رو می خونه......................... 

حالا این وسط  نمی دونم چی  باعث شده که افکار من اینجوری شه !!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:25  توسط سارا   | 
 

 

تاخیر من رو در به روز کردن وب لاگ ببخشید .در گیر امتحانام بودم. در 3 سال دوران تحصیلم اینقدر کیف نکرده بودم.از اونجایی که بسیار فعال بودم تمام عمومی هام مونده بود که من هم در یک عملیات انتحاری همشون رو در تابستان ضربه فنی کردم.فکر کنم که  جهان پهلوان تختی هم تو عمرش نتونسته اینجوری رقباش رو ضربه فنی کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:22  توسط سارا   | 

امان از دست گونتر گراس :

 

نمی دونم چی بگم.فقط یه کم شکه شدم که چرا گونتر گراس یه همچین کاری کرد و بد تر از اون واکنش های وحشتناکی که نسبت به این موضوع شد.کاری که باعث شده نماینده دموکرات پارلمان آلمان اعلام کند : "گراس باید جایزه نوبل خود را پس دهد."    و حتی  آقای لخ والسا رییس جمهور سابق لهستان هم خواستار پس گرفتن عنوان شهروند افتخاری از وی شد.

 

حتما می گین مگه چی کار کرده؟

 

گونتر گراس در یک مصاحبه مطبوعاتی گفته که: من در 15 سالگی , داوطلبانه خود را به عنوان "جوان هیتلر"  برای  خدمت در زیر دریایی ها معرفی کردم, اما قبول نشدم و در 17 سالگی به خدمت رفتم. و به عضویت گروه اس اس  در آمده و برای آنها جنگیده است و حتی به اسارت آمریکایی ها هم در آمده است.

 

گفتن این حرف ها در کشوری که هنوز زیر فشار مسایل هولوکاست قرار دارد و اگر کسی از نازیسم حرف بزنه از نظر اجتماعی طرد می شه چه برسه به این که عضوی از آن باشه ,خیلی درست به نظر نمی آد.

 

البته به نظر من اصلا واکنش آلمانی ها درست نیست. گذشته ی هر کس به خودش ربط داره.خوب کریستوفر مارلو  هم یه قاتل چاقو کش مست  بود در حالی که اکثر آثارش دینی است و راجع به غرایض انسانها.

 نمی دونم حتما آلمانی ها هم مثل ایرانی ها زود جو گیر می شن.

 

اما حتما گونتر گراس از این کار هدفی داشته.شاید مثل حافظ و بایزید عضو فرقه ملامتیه است و از این که دیگران سرزنش اش کنند لذت می بره.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:4  توسط سارا   |