تبليغاتX
سنگ خواره

 

داستایوسکی در "خاطرات خانه اموات " قسمتی از ماجرای محبوسیت خود را در سیبری شرح می دهد. این حبس چهار ساله، داستایوسکی را به کلّی عوض کرد. وی دیگر آن مرد شاد و مبارز نبود. دیگر امیدی به بشر نداشت، و جز تسلیم شدن در برابر سرنوشت چاره ایی نی دید.وی در این چهار سال زنده به گور شده بود. این چهار سال مرگ اجباری، اراده اش را فلج کرد و او را به سمت می خواری و قمار بازی آورد. قهرمانان "خاطرات خانه اموات، همه بیمارند. چرا که از نظر او آدم های سالم، همه یکسانند، و شبیه یکدیگرند. زیرا که  خوشبختی یکرنگ است، این بد بختی است که رنگارنگ است.به نظر وی گناه این زندانیان ان نیست که خیلی گناهکار و مستحق بدترین شکنجه ها هستند، گناه اینان فقط در آن است ، که به دلیل یا دلایلی نتوانسته اند  یا نخواسته اند  مقرّرات خشک اجتماع را رعایت کنند.در نتیجه گرفتار این عاقبت شده اند.

 

داستان از زبان الکساندر پطرویچ نقل شده است که خود یک نجیب زاده بوده که به اتهام قتل پدرش به این زندان منتقل شدهاست. گرچه پس از دوران حبس ده ساله اش، قاتلین اصلی دستگیر می شوند و در واقع او بی گناه شناخته می شود.وی به شرح دیده ها و شنیده های خود در این زندان می پردازد و زندانیان مختلف را شرح می دهد و علل دستگیری آنها را بیان می کند. لازم به ذکر است احترامی که داستایوسکی، برای یک زندانی مسلمان به نام علی قائل است، برای خواننده ایرانی بسیار جالب می باشد. پطرویچ اوایل دوران حبسش، از اینکه در این جمع قرار گرفته است، به شدت ناراضی است و حتی تا یک سال بعد از آن نمی تواند به محیط عادت کند. ولی در آخر، پس از ده سال احساس می کند که دیگر به جهان بیرون تعلق ندارد. روح سرگردانش تنها با خواندن انجیل، و گوش دادن به حرفها و تجربیات دیگران آرام می گیرئ و بر این باور است که هیچ چیز مثل زندان به مردم صبرو شکیبایی نمی آموزد. و اعتقاد دارد که نه محبوسیت نه مجازات اعمال شاقّه، هیچ یک قادرنیست، زندانی را به یک فرد بهتر و مفیدتر تبدیل کند. با اینکه اینها وسایلی برای مجازات او و حمایت جامعه از شر او به حساب می آیند، امّا در واقع این عمل در قلب زندانی یک تنفر شدید و یک تشنگی فوق العاده برای تفریحات ممنوعه و یک بی باکی باور نکردنی ایجاد می کند.

 

اغلب اوقات زندانیان بحث و دعوا را تنها به منظور تمرین کردن در فصاحت و بلاغت آغاز می کنند.به طوری که گویی حالاست یکدیگر را خفه کنند. ولی  پس از اینکه به نقطه معینی رسیدند، ناگهان توقف کرده و آرام می شوند.اغلب انها عادت دزدی کردن داشتندو انی کار را بدون کوچکترین حس ناراحتی و عذاب وجدان انجام می دادند، به طوری که انگار تنها حس وظیفه شناسی آنها را به این کار وا می دارد. وی باور دارد که طبیعت انسانها  را می توان با خنده هایش شناخت. خنده یک مرد خوب، مطبوع و پسندیده است، در حالی که خنده انسان بد ذات درست عکس آن است.

در بین زندانیان روسی این گفته شهرت دارد که بهترین دوست آنها پزشک است.  پزشک به هیچ وجه مثل دیگران بین آنها و سایر اشخاص، فرقی نمی گذارد. پزضشک مجرم را برای جرمی که مرتکب شده است، پرخاش نمی کند اعم از اینکه جرمش کوچک باشد یا  بزرگ. بلکه پزشک به خاطر مجازات و رنج هایی که زندانیان متحمل می شوند، آنها را می بخشد.

 

لازم به ذکر است که منتقدین "خاطرات اموات" را با دوزخ دانته مقایسه کرده اند.

 

 و اما اینکه یکی از دوستان ( همونی که گفت مردی )گفته بود که کدوم ولادیمیر  رو می گم.؟

خب دوست عزیزی که وبلاگت هم باز نمی شه ِمن ولادیمیر " در انتظار گودو " منظورم بود. همون ولادیمیر و استراگون.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:41  توسط سارا   | 
 

ببخشید که دیر کردم  , همش هم به خاطر اینکه کلی کار دارم نبود . خیلی حوصله هم  نداشتم که فارسی بنویسم.

 

یادمه یه جا خونده بودم که در رودخانه های برزیل یه سری ماهی های خیلی ریزی هستند که  هزار تا هزار تا با هم شنا می کنند و یکدفعه همه با هم  به شناگر حمله می کنند و با لقمه های سریع و کوچک در چند لحظه او رو تمییز می کنند و جز اسکلت بدنش چیزی به جا نمی گذارند.

 

حالا اینکه بعد از اینهمه مدت چرا همچین چیزی یادم اومد !!!!!!!! نمی دونم هیچ توضیحی ندارم بدم جز اینکه فکر کنم یه کم مثل  ولادیمیر شدم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 18:55  توسط سارا   |