تبليغاتX
سنگ خواره

 

 

چند روز پیش که نمایشنامه ی "مرگ فروشنده"  رو خوندم .به این فکر کردم که چرا آدما دوست دارند پول دار شن.   از قضا دیروز که خودمو در آینه نگاه کردم , دیدم که مقداری شبیه رابینسون کروزو شدم . به همین خاطر راهمون به یکی از این آرایشگاه های زنانه افتاد.( یکی نیست بگه تو این هاگیر واگیر امتحان ها و proposal  نوشتن ها وقت گیر آوردی)

 

عرضم به حضورتون که در آن نیم ساعتی که من در آنجا بودم , خانم آرایشگر 310 هزار تومن کاسبی کرد. البته 4000 تومن هم از من گرفت .بعد از یک دختر دیگه هم 10 هزار تومن به خاطر طراحی رو ناخنش گرفت.

 

البته مطالب جالبی گفت که باعث شد من حسابی بخندم. تو زندگیم اینقدر نخندیده بودم. اخه خیلی با ادعا داشت به اون یکی می گفت :

" من جدیدا خیلی مسافرت می رم . دارم می شم مثل گالیور" .

 بعد اون یکی گفت : " گالیور کیه؟ "   .

گفت: "چقدر اطلاعاتت کمه .همونی که همش مسافرت می کرد دیگه.!!!!"

 

خلاصه که با خودم گفتم : اااااااااا. مردم چه راحت پول در می آرند.بعد با خودم یه حساب سر انگشتی کردم که چقدر می شه از طریق این کار پول در آورد. مثلا 400 , 500 هزار تومن هزینه یادگیری اش می شه.خوب بعد چون آماتورم روزی فقط 30 تومن هم کار کنم. بعد در ماه اگه یه عروس ساده هم گیرم بیفته400 هزار تومن هم از اون بگیرم .خلاصه که حداقل حداقل حداقل ماهی 1300000 می شه در آورد.

اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 

البته بعد با خودم گفتم : با این همه پول چه کار کنم . اون وقت منم می شم مثل گالیور.من که اصلا این همه پول نمی خوام. بعد به این نتیجه رسیدم که نه همون کار نمیه وقت خودم بهتره .

 

 

If I was a rich girl  
See, I'd have all the money in the world, if I was a wealthy girl
No man could test me, impress me, my cash flow would never ever end
Cause I'd have all the money in the world, if I was a wealthy girl
 
Think what that money could bring
I'd buy everything
Clean out Vivienne Westwood
In my Galliano gown
No, wouldn't just have one hood
A Hollywood mansion if I could
Please book me first-class to my fancy house in London town
 
All the riches baby, won't mean anything
All the riches baby, won't bring what your love can bring
All the riches baby, won't mean anything
Don't need no other baby
Your lovin' is better than gold, and I know

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 18:43  توسط سارا   | 

 

 

" دنیا کثیف و بد جنس است , همین که یک بد بختی به ما روی

 

 می آورد همیشه دوستی حاضر است که بیاید خبر این بد بختی

 

را به ما بدهد و قلب ما را با خنجری بشکافد و بعد دسته ی خنجر

 

را با حالت تحسین به ما نشان دهد. "

 

این جملات بالزاک منو شدیدا یاد شعر شاملو انداخت که می گه :

 

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

 

از همان روزی که با شلاق خون دیوار چین را ساختند

 

آدمیت مرده بود

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:4  توسط سارا   | 

بازی یلدا تا نوروز

 

به پیشنهاد و دعوت دوست خوبم وصله ناجور قرار شد که من هم وارد این بازی بشم. بازیشم بد نیست هر نفر پنج تا از خصوصیاتش رو که فکر می کنه کسی نمی دونه میگه و بعدش هم پنج تا از دوستاش رو به این بازی دعوت می کنه تا همین جوری ادامه پیدا کنه.

 خیلی فکر کردم که خصوصیتی از خودم یادم بیاد که کسی نمی دونه .آخه اردیبهشتی ها هیچ چیز پنهانی ای ندارند. اما بعد از کلی فکر کردن به این نتایج رسیدم.:

 

1.خیلی در حرف زدن افراد میانسال و مسن دقت می کنم. خودم هم نمی دونستم که این کار رو می کنم.اصلا هم قصد مسخره کردن ندارم ولی برام جالبه که افراد مسن موقع تلفظ کلمات قلمبه سلمبه اکثرا اشتباه می کنن.مثلا یه بار مادربزرگ پسر خاله ام اومد خونه ما و با حالت تمسخر به من گفت: اوا؛ شما ماهوارتون رو " آپ گیری "( به جای آپ گرید) نکردین!!!. یا یه بار یه نقاش داشت خونمون رو رنگ می کرد به من گفت: آره  دخترم قیمت ها خیلی سرسامباور ( به جای سرسام آور) شدن.یه بار هم گفت : بی زحمت یه کیسه زغاله ( به جای کیسه زباله) به من بده و... .برام جالبه که پدر بزرگم هر 56 ثانیه یه بار می گه : " آره " .حتی وقتی هیچ کس حرف نمی زنه.

 

2.زیاد حرف می زنم.البته دوست دارم همش تعریف کنم,مثلا راجع به کتاب و فیلم و نویسنده.خدا نکنه از یه کتاب یا نویسنده هم خوشم نیاد , آسمون و ریسمون رو هم به هم می بافم که دیگرون رو هم قانع کنم. البته بعضی وقت ها هم انگار فکم قفل می شه.اصلا نمی تونم حرف بزنم.وقتایی هم که حرفم نمی آد می شم مثل یک برج زهر مار.

 

3.زیاد شیطونی می کنم.نمی دونم چرا ولی از این کار خوشم می آد.مثلا یه بار زنگ زدم به مادر بزرگم گفتم من زن شوهرتم.چند وقته خرجی من و بچه هامو نمی ده.بهش بگو بیاد تکلیف ما رو روشن کنه. یا اینکه در محل کارم با اینکه از همه کوچکترم ولی همه رو اذیت می کنم و وقتی هم که غیبت کنم و نرم سر کار همه سراغم رو می گیرن.البته من هیچ وقت  درونم با اون چیزی که نشون می دم یکی نیست.ولی دلم نمی خواد غصه خوردن دیگران را تماشا کنم.

 

4.هیچی نمی تونه منو اندازه کتاب خوندن خوشحال کنه.واقعا هیچی.خیابون انقلاب رو هم شدیدا دوست دارم.چون هی می رم تو کتاب فروشی ها .

 

5.اشکم هم دم مشکمه .من اگه هنر پیشه می شدم هنر پیشه ی خوبی می شدم .چون همیشه گریه آماده دارم.احتیاجی هم به پیاز پوست کندن نیست.اصلا هم برام مهم نیست که مردم با دیدن اشکام چی می گن.فقط اگه چشم پزشکم بفهمه دعوام می کنه .آخه بهم گفته وقتی لنز تو چشمته گریه نکن.اما من تا حالا کلی با لنز گریه کردم و هیچ اتفاقی هم نیفتاده.

 

من هم از همه دوستانم می خوام که وارد این بازی بشن.

 

از اونجایی که میلاد اصرار داره که باید اعتراف بنویسیم به جای خصوصیت .من 5 تا هم اعتراف می نویسم .

 

1. بزرگترین و مهمترین چیزی که تو زندگیم به کسی نگفته بودم اینه: وقتی کلاس پنجم بودم سر امتحانهای ثلث دوم من یه نمره 20 الکی گرفتم.به خاطر این که سر امتحان انشا بعد از 2 ساعت من هیچی رو برگه ننوشته بودم.نمی دونم چرا هیچی به ذهنم نمیومد.به جاش رو برگه ام یه گل کشیدم اندازه کله خودم.حالا اینکه چرا معلممون بهم 20 داد خدا می دونه.

 

2. بچه که بودم(فکر کنم 10 سالم بود) برادرم یه آکواریوم خیلی بزرگ داشت با ماهی های خیلی خوب. یه بار می خواستم کتاب "20 هزار فرسنگ زیر دریا " رو ازش بگیرم بخونم, هر کاری کردم نداد.منم خیلی موذیانه یکی از ماهی هاش رو کشتم .بعدا مظلوم نمایی کردم کلی برای ماهی اش گریه کردم. اونم که از همه جا بی خبر بود گفت عیب نداره .بیا این کتاب "20 هزار فرسنگ زیر دریا " رو بخون .من از اون روز تا حالا عذاب وجدان دارم.

 

3. یه روز 4 ساعت رو مغز مامانم کار کردم که اجازه بده برم کوچه با بچه ها لی لی بازی کنم. کوچه ی ما اصولا خلوت بود و ماشین رد نمی شد .اما شانس ما اون روز هی ماشین می اومد .ما مجبور می شدیم بازیمونو قطع کنیم.منم حرصم در اومد به راننده ایی که داشت رد می شد نه تنها زبون درازی کردم بلکه دست هام رو هم گذاشتم رو گوشم و تکون دادم.بعد مرد ک احمق از ماشین پیاده شد و رفت دم خونمون به مامانم گفت :بچه تون به من زبون درازی کرد. منم گفتم من با شما نبودم با اون پسره بودم که رو پشت بوم خونه روبه رویی است.!!!!!!!!!!!!

 

4. فکر کنم 7 یا 8 سالم بود که یه قلک خوشگل داشتم .یه دونه هم برادرم داشت .وقتی که مامانم می رفت سر کار .من و برادرم 2 تایی می افتادیم به جون این قلک ها .با چاقو از توش پول در می آوردیم و می رفتیم خوراکی می خریدیم .اسکناس ها رو همچین با چاقو در می آوردیم که پاره می شد.بعد من پیشنهاد دادم که سکه در بیاریم .خلاصه که وقتی قلک رو می شکوندیم هی مامانم می گفت :شما که این همه پول توش می اندازین!!!!!!!

 

5.حالا که فکر می کنم میبینم چقدر پست فطرت بودم.با برادرم تو حیاط خونمون قند می گذاشتیم تا مورچه ها بیان پیدا کنن.بعد مورچه ها رو دنبال می کردیم تا خونشون رو پیدا کنیم.بعد که خونشون رو پیدا می کردیم یه سطل گنده آب می ریختیم تو خونشون......

خدایا منو ببخش .....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 18:23  توسط سارا   |