تبليغاتX
سنگ خواره
 

 

 

 

سعی کردم به خورشید خیره بشم. خیره خیره ....

 

یک دقیقه گذشت ,   .. دو دقیقه گذشت  ..    

 

حس کردم لنزهام دارن ذوب می شن.

 

ای بابا .. عینک آفتابی ام رو از کیفم در آوردم   . با خودم گفتم: هنوز

 

احمق تر از اونی هستی که بخوای به خورشید خیره شی.

 

عینکمو زدمو و رفتم . و تو دلم افلاطون رو فحش دادم.

 

الان چند وقته که خورشید رو ندیدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 18:13  توسط سارا   | 
 

 

هر چی می خوام مثبت فکر کنم نمی شه.

بعضی وقتا سعی می کنم که فقط به خوبی ها فکر کنم . به زیبایی ها

اوه ...  بعد از 2 ساعت حوصله ام سر می ره .

یک زندگی مکانیکی داریم و خودمون خبر نداریم.

باید به شنیدن افکار خنده دار کودن ها  دلمون رو خوش کنیم.

کاش من گالیور بودم

نه

کاش خانم هویشام , اوه نه نمی شه چون قبلا این لقب رو به کس دیگه اهدا کرده بودم.

خوب

کاش کلاریسا بودم

 

نه بابا چرا جای 4 تا شخصیت احمق باشم .

 

حالا که فکر می کنم می بینم خیلی دارم مارکسیست می شم  .

مارکسیست

آره مگه چه شه؟

خیلی هم باحال بوده

آره

 

پ.ن : نمی دونم چرا یک سری از کامنتها در قسمت کامنتها باز نمی شه.و من حتما باید برم در قسمت آخرین نظرات خوانندگان تا ببینم. از تمامی کامپیوتریستها خواهش می کنم نظرات فنی شان را بدن.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 15:44  توسط سارا   | 

Epiphany

 

تجلی

 

همیشه تو شاهکار های ادبی با این مسئله رو به رو می شدم , که در کتاب های نقد ازش به عنوان " ظهورManifestation نام می برند. یه بار هم در انجیل دیدم که مسیحیان از این کلمه برای تجلی ظهور خدا در دنیای خود تعبیر می کنند. البته در قرآن هم بسیار در این باره داریم.( اگر می خواهین این زیبایی رو درک کنید , قرآن انگلیسی به ترجمه ی " آرتور آربری " رو بخونید, کلماتی که در توصیف خدا به کار برده بی نظیرن)

 

جیمز جویس در اکثر آثارش از این مفهوم استفاده می کند. و از این طریق می خواهد یک احساس ناگهانی از تابندگی و کشف اسرار که انسان حتی ممکن است از دیدن اشیای معمولی کسب کند را به تصویر بکشد.

البته جویس به جای کلمه ی " تجلی" از کلمه ی " لحظه " استفاده می کند.لحظه ایی که احساس می کنی در بطن دنیایی , لحظه ایی که عظمت را حس می کنی , لحظه ایی که حقیقت وجودی ات را درک می کنی , لحظه ایی که به همه ی دنیا خنده ات می گیره , لحظه ایی که حس می کنی پاهات وزنی ندارند , لحظه ایی که حلقه ها فرو می ریزند ...

 

یکی از شاعر های رمانتیک به نام"  پرسی شلی " از آن به عنوان بهترین و شادترین لحظه ها که باعث دیدار الوهیت می شود تعریف می کند. لحظه ایی که دنیا شبیه یک تونلی می شود که تو را از تاریکی به سوی روشنایی هل می دهد , به سوی نور, به سوی شگفتی ...

 

شاید هر کسی تو زندگی اش به این لحظه یا شایدم لحظه ها برسه. فقط این که خیلی لذت بخش اند.

 

" ویرجینیا وولف" در کتاب " خانم دلووی "  این لحظه ها را به شکوفه های درخت زندگی تشبیه کرده است. لحظه هایی که برای رسیدن به آنها, ارزش تحمل هر گونه سختی را دارد.

 

امیدوارم بتونیم قدر این شکوفه ها را بدانیم , ربطی هم به درجه ی ایمان  و این حرف ها نداره , به قول بابام چه اشکال داره که بعضی آدما به چوب خشکیده اعتقاد دارند , مهم اینه که اونو واسطه قرار می دن. البته من فکر می کنم که داره  یه جورایی خودش رو توجیه می کنه , چون خودش خیلی به گل و گیاه و دار و درخت علاقه داره و تمام ویژگی های یک انسان قرن 19 یعنی دوره رمانتیک رو داره : دیدن خدا در یک گل سرخ.

 

پس خیالتون راحت باشه , ربطی به این حرف ها نداره, فقط باید ذهنتون آماده یذیرایی از این لحظه باشد.

 

صدای همایون رو می شنوم که می خونه:

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم  کی  شود 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 13:10  توسط سارا   | 

 

 

امروز تصمیم گرفتم که فیلم ببینم .اون هم با صدای زیاد که سر و صدای این هیئت ها رو نشنوم.از بین کلی فیلم حملت و مکبث رو انتخاب کردم و هر دو تاش رو دیدم.

 

ولی از طرفی هم خیلی براشون ناراحت شدم .خیلی آدم های بدبختی بودن ؛ چون وقتی مردن کسی از خانواده شون هم زنده نمونده بود که براشون عزاداری کنه .

از اون بدتر این که هیچ کس هم الان دوستشون نداره که براشون هیئت بگیره و قیمه بپزه .

وای از اون بدتر کسی نیست که به خاطرشون دنبال دسته راه بیفته  و به خاطرشون ( تنها به خاطر خوشحالی اونا )40 ساعت تو کوچه ها علاف باشه.

 متاسفانه کسی به خاطر رضای حملت یا مکبث 500 کیلو آهن رو بلند نمی کنه و وقتی دیگران می گن کمر درد می گیری  با افتخار بگه : آقام خودش کمک می کنه !!!!!!!!

 

متاسفانه هیچ کس از تخیلات ذهنیش برای تعریف و تمجید از حملت استفاده نمی کنه.مثلا هیچ وقت نمیآن بگن که حملت هم مثل امام حسین 300 هزار نفر رو کشت.من موندم که امام حسین چه جوری 300 هزار نفر رو کشت. شما خودتون حساب کنید که اگر در آن جنگ های تن به تنی که بوده اگر امام حسین هر 1 ثانیه هم می خواسته 1 نفر رو بکشه فقط نزدیک 82 ساعت طول می کشید که 300 هزار نفر رو بکشه.

یا اینکه می گن اگر اندازه ی یه بال مگس برای امام حسین گریه کنی , گناهات بخشیده می شه.خوب دیگه بریم هزار و یک خلاف بکنیم .بعد اندازه ی یک بال مگس گریه کنیم تا بخشوده بشیم.

 

هیچ کس به خاطر حملت تو کوچه و خیابون ترافیک درست نمی کنه که به مردم چایی بده .و از همه بد تر اینه که هیچ کس به خاطر حملت تو کوچه چایی نمی خوره و لیوان یک بار مصرفش رو( در حالی که داره می گه خدا قبول کنه) محکم وسط خیابون نمی کوبه تا فرداش که  رفتگر شهرداری اومد تا جد و آبادش رو فحش بده.

 

هلالی و کریمی و ... به خاطر حملت نوحه نمی خونن و مثلا نمی گن:

 یاد گرفتاریم می افتم           یاد اون شلاقهایی که می زنن روی تنم

( جدی جدی به آدم این توهم رو می دن که خدا فقط منتظره که بنده هاش بمیرن تا ازشون انتقام بگیره)

 

هیچ دختر و پسری برای رضای حملت تو کوچه پس کوچه ها  حرف های عشقولانه به هم نمی زنن.

 

هیچ کس چهره ی حملت رو با چشم و ابروی خوشکل( قدرتی خدا) نمی کشه .

 

 ای بابا هیچ کس به خاطر حملت شیشه های خونه ی مردم رو با صدای طبل نلرزوند.

 

هیچ کس به خاطر حملت رو شیشه ی ماشینش ننوشت: حملت عاشقتم

 

 

خلاصه که داریم همه چیو نابود می کنیم. عاشورا تاسوعا( به قول یه پیر زنی  تاسورا ) هم تفریحی شده واسه مردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 20:27  توسط سارا   | 

 

 

 

امروز من مزخرفترین حس دنیا رو دارم....................................................   از صبح هر کس منو می بینه می گه :  به سلامتی راحت شدی , خوش به حالت .کاش منم مثل تو بودم. به ما سر بزنی ها , نری حاجی حاجی مکه؛ ...

 

همه چی تموم شد , دانشگاه رو می گم. امروز آخرین امتحانم رو دادم . از صبح یه چیز بیخ گلوم بود , هی می خواستم یه چیزی بگم نمی تونستم......  حراست دانشگاه می گفت : دلم برات تنگ می شه (آخه به تنها کسی که گیر نمی داد من بودم , از من ساده تر و پخمه تر وجود نداشت) .معاون آموزشی مون می گه: از فردا کی هی بیاد بهمون گیر بده و هر روز بگه این چه وضع کتابهای کتابخونه است.

 

خیلی احساس بدی دارم.الان  واقعا نمی دونم به چه امیدی فردا از خواب بیدار شم , فقط به امید این کنکور مسخره. خیلی بده که آدم تو زندگی اش فقط باید به دنبال انگیزه بگرده , انگیزه برای ادامه دادن به زندگی اش .

 

هی با خودم می گم : می مردی یه چند تا واحد نگه می داشتی , الان مثلا جایزه نوبل بهت می دن که 7 ترمه تموم کردی. اه مرده شور برده.

موندم تا نتایج این کنکور لعنتی بیاد من باید چی کار کنم .

 

تو این 21 سال فقط درس خوندن خوشحالم کرده یا مسایل مربوط به درس. بعضی وقتا آرزو می کنم ای کاش مثل مریم یکی از بچه ها بودم , خیلی شاد ه برای خودش , صبح این ور رو می گرده عصر اون ور رو می گرده .سر کلاس هم بعد از نیم ساعت به استاد می گه : استاد بسه, خسته شدیم. البته قراره از این به بعد منو ببره این ور اون ور .مثلا جون خودم بچه تهرانم هیچ جا رو بلد نیستم , ولی اون که تهرانی هم نیست عین کف دستش بلده. البته 1 ساعت پیش زنگ زد و گفت فردا کجا بریم؛ گفتم فردا کار دارم از هفته ی دیگه .

خلاصه که می خوام تهران گردی کنم . صبح ها ساعت 10 از خواب بیدار شم و فقط رمان عشقی بخونم ( البته اینا تجویز جمعی از همکارامه) ظهر هم 4 ساعت بخوابم و از ساعت 7 شب تا 12 همه ی سریال ها رو هم ببینم .

 

 

خلاصه که من از فردا قرار ه یه آدم دیگه بشم( به قول دوستم : تو عمرا آدم نمی شی) درس و دانشگاه رو هم بی خیال شم .............!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 0:13  توسط سارا   |