تبليغاتX
سنگ خواره
 

 

دیشب تو خواب دیدم که شدم سپتیموس . آره خود سپتیموس ورن اسمیت .

 

همونی که همه می گن موجی شده , حتی زنش. ولی داشتم تو قسمت هایی که راجع بهش قبلا نگفته بود سیر می کردم . ####  آره من سپتیموسم ####

 

ای وای اینجا رو « یه تانک  . نوشته جنگ جهانی . اول یا دوم اش رو نمی دونم . روی تانک سیاه شده یعنی عددش سیاه شده.  هی با خودم می گم : سپتیموس امروز چندمه ؟ اصلا امروز !!!  اوه امروز هفت شنبه است . دارم دنبال این دوست کودنم می گردم ,  آره دیگه ایوان رو می گم ,  خاک بر سر بدون پا داشت می رفت .

 

اه یه تانک کوفتی دیگه هم از جلو داره می آد . برو کنار حوصله ات رو ندارم . داره لوله اش رو می بره بالا . انگار آماده ی شلیک شده  ..

 

" دنیا شلاق اش رو آماده زدن کرده , حالا کی سرمون فرو می آد ؛ خدا می دونه."

 

اوه نه , هملت از تانک پیاده شد. بازوشو محکم گرفته . ولی اون جمله که مال هملت نبود. کجا خونده بودم !!!!  چه رویی داری از سپتیموس موجی این همه توقع داری!!! 

 

وقتی از خواب بیدار شدم یادم اومد که 20 روزی هست طرف هملت و خانم دلووی نرفتم.

ولی من که شب ها خوابم نمی بره , کی این خوابو دیدم!!!    حتما باز یواشکی دیازپام خوردم. نمی دونم یادم نیست.

 

 

پ.ن : دنیا تقابل میان هملت ها و سپتیموس ها ست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:55  توسط سارا   | 

 

بادبادک باز    نوشته ی     خالد حسینی

 

فقط بگم که یه اثر فوق العاده است از یک نویسنده ی افغانی. البته این اثر به زبان انگلیسی نوشته شده و یکی به من گفت : ای کاش انگلیسی اش را پیدا کنی.

 

تم کلی داستان در پاراگراف اول بیان شده است: به دوش کشیدن بار یک گناه.

 

" در سن 12 سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم, در روزی دلگیر و سرد در زمستان 1975. آن لحظه خوب یادم  هست که پشت دیواری سست و گلی کز کرده بودم و دزدکی به کوچه ی کنار مسیل یخ بسته نگاه می کردم. از آن روز زمان زیادی می گذرد , اما حالا متوجه شده ام این که می گویند گذشته فراموش می شود , چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می کند.  حالا که به گذشته بر می گردم , می بینم 26 سال آزگار است که دارم دزدکی به آن کوچه ی متروک نگاه می کنم."

 

( بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام

 همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد

گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

 پیشنهاد می کنم  موقع خوندن این رمان به آلبوم نسیم وصل همایون گوش بدین )

 

 گناه راوی داستان ( امیر ) تنها دیدن صحنه ی تجاوز یک پسر گردن کلفت به خدمتکارش ( حسن : یه پسر 12 ساله) بود که این خفت را به خاطر حمایت از بادبادک امیر به جان خرید.  این صحنه حدودا 26 سال بعد دوباره تکرار می شود. یعنی همان پسر گردن کلفت که حالا عضو مهمی از طالبان شده به پسر حسن ( سهراب ) , که خیلی کوچکتر از آن زمان حسن است , تجاوز می کند.  اما این بار ارباب امیر تنها به تماشای صحنه بسنده نمی کند!!!    

 

 

 

فکر می کنم این که حسن و سهراب نماد مظلومیت افغانستان هستند  که توسط گردن کلفت ها مورد تجاوز قرار گرفته است . و اینکه بادبادک نماد آزادی این سرزمین است از  جمله اهداف نویسنده است که به زیبایی در این داستان به نمایش در آوده است.

 

یک پاراگراف خیلی زیبا در این کتاب است که شاید من 20 بار خواندمش :

 

" فقط یک گناه وجود دارد والسلام . و آن هم دزدی است . هر گنها دیگری هم نوعی دزدی است . اگر مردی را بکشی , یک زندگی را  می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی . وقتی دروغ می گویی , حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی . وقتی تقلب می کنی , حق را از انصاف می دزدی. "

 

وقتی داشتم این کتاب رو می خوندم یاد خیلی از نویسنده ها و کتابها افتادم . یاد ادیسه , یاد ناباکوف , یاد جود گمنام , یاد مسعود بهنود , یاد جویس , یاد هدایت و  حتی یاد جلال آل احمد. 

 

به امید روزی که فقط بادبادک بر فراز کشورهای مظلوم پرواز کند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 22:49  توسط سارا   | 

 

 

جریان 8 مارس ... نهضت آزادی زنان ... باز یه گروه جوگیر دیگه. شاید دو روز دیگه یادشون بره و یک گروه هیجان زده ی جدید بیاد و ادامه دهنده ی راه اینها بشود و احتمالا آن ها رو هم نقض می کنند و حتی می گن که فهم و درک آنها  از فمینیست درست نبوده و دنبال منافع خودشان بودند: داستان تکراری ای که از آغاز این نهضت براش اتفاق افتاده.

هیچ تا حالا به این مسئله فکر کردین که چرا فمینیست های فرانسه, فمینیست های انگلیسی رو قبول ندارند  و فمینیست های سیاه پوست امریکایی, اروپایی ها رو قبول ندارند ؟؟؟

چرا در تاریخ چند ساله ی این نهضت فقط فمینیست فرانسه است که همیشه بهترین بودند و خواهند بود ؟؟؟  شاید چون فرانسوی ها هیچ وقت به فکر خودسوزی در خیابانها ( مثل انگلیسی ها ) نبودند و یا مثل ایرانی ها به فکر روسری در آوردن روبه روی دانشگاه تهران نبودند. خودسوزی دو زن انگلیسی در خیابان لندن برای گرفتی حق رای چندین سال پیش تا حدودی در آن جریان فکری تا حدودی منطقی جلوه می کند. اما روسری برداشتن روبه روی دانشگاه تهران .... خنده داره......

یکی از دلایلی که باعث برتری  فمینیست های فرانسوی شده , مطالعه ی زیاد آنهاست. معمولا اطلاعیه و بیانیه صادر نمی کنند و برای یک جنگ تن به تن نیرو طلب نمی کنند. اذهان عمومی را با خودسوزی و شعار های خنده دار و حجاب برداشتن مغشوش نمی کنند. انسان های فوق العاده زیرکی هستند. فقط از لحاظ فرهنگی جلو می روند. کتاب چاپ می کنند و داستان می نویسند. ما چی کار می کنیم ؟؟؟  ما هم خیلی نویسنده ی زن داریم که کتاب چاپ می کنند و هزار الله اکبر کتابشان به چاپ 12 و 13 هم می رسد .کتاب هایی با موضوع عشق پسر همسایه به دختر همسایه  و یا برعکس که پدر و مادرشان مخالفند. در واقع همون اراجیف رومئووژولیتی شکسپیر. 

چرا ما اندازه ی انگشت های دست کسانی مثل : سیمین دانشور , منیرو روانی پور و خاطره حجازی داریم ؟؟؟

البته فیلمساز هم داریم که فیلم هایی مثل" آتش بس" می سازند که توش فقط " منم  منم " می کنند. یا زن هایی رو نشون می دهند که شوهر هایشان بهشون خیانت کرده و بدبخت شده اند . من منکر این نیستم که ما در این زمینه مشکلات زیادی داریم . اما به قول " فریدن " :  " به تصویر کشیدن بدبختی های تاریخی زنان دردی را دوا نمی کند."

 

بسیاری از فمینیست های دنیا از اینکه این کلمه توسط کسانی که هیچ شناختی از این نهضت ندارند به کار برده می شود, ناراحتند . و معتقدند فمینیست بودن لیاقت می خواهد.

ربکا وست – نویسنده و منتقد انگلیسیمی گوید: "من فقط می دانم زمانی که از احساساتی حرف می زنم که من رو از یه پا دری یا یه فاحشه متمایز می کند, من رو فمینیست خطاب می کنند."  ... !!! 

نهضت آزادی زنان در اروپا حداقل 100 سالی هست که پا گرفته است.اما به شکل فعال ترش با موج های اول و دوم و سوم مطرح شد.100   سال کار کردن روی افکار مردم چیز کمی نیست . از اولین پتک هایی که بر سر جامعه ی مرد سالارانه و ادبیات اش خورد در قرن 19 بود. زمانی که افرادی مثل جان استوارت میل ( 1869) , مری ولستن کرافت ( 1792)  و مارگارت فولر (1845) کتابهایشان را منتشر کردند. ( البته بدون جیغ و داد)  پتک قویتر وقتی بود که ساموئل با تلر کتابی چاپ کرد به نام " شاعره ادیسه" ؛در این کتاب با دلیل و برهان ثابت کرد که نویسنده ی حماسه ی ادیسه , هومر نبوده . بلکه یک زن نویسنده ی آن بوده است.( هیچ فریادی نزد و شعاری نداد ولی با افکار مردم بازی کرد.). در قرن بیست که دیگه شاهکارهای زیادی در زمینه ی آزادی زنان به چاپ رسید , البته بیشتر به آزادی فکری زنان  بر می گرده.

 

این نهضت شاید حدودا 10 ساله که در ایران به شکل فعال در آمده و می خواهد راهی را که اروپا در صد سال طی کرده , فورا طی کند. بدون توجه به اینکه : بابا این خانه از پای بست ویران است.

اینقدر سوراخ سمبه های فرهنگ ما در این زمینه مشکل داره که فقط با یه تجمع و حجاب برداشتن حل نمی شود.

اگر می خواهیم نظر کسی را در این باره عوض کنیم یه متقاعدش کنیم , فقط کافیه که کتاب " جنس دوم " اثر سیمون دو بوار  یا " اتاقی از ان خود" اثر ویرجینیا وولف  یا

Sexual Politics     by      Kate Millet

A Literature of Their Own    by    Elaine Showalter 

 

را بهشون هدیه بدیم. حتی اگر 10 صفحه از یکی از این کتاب ها ( که کلیدی ترین کتابها هستند ) را بخوانند , برای هدف ما کافی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 13:27  توسط سارا   | 
 

 

دیشب تا صبح سعی کردم اضلاع این چند ضلعی زندگی را بشمرم.تا 1034 ضلع رسیدم ولی بعد کم آوردم ؛ خوابیدم. هر چی می خوام این چند ضلعی رو تجسم کنم نمی شه , یعنی سخته , آخه تا حالا معلم های ریاضی مدرسه ام همچین چیز هایی رو به من یاد نداده بودند, به قول شازده کوچولو: چه فکر مضحکی!!!!!!  آخه اونا تو برکه ی ریاضی بودند , برکه هم که حصار داره. و اگه معلم های  جغرافی و علوم درست یادم داده باشند بالاخره بعد از یه مدتی برکه ها خشک می شند.

خلاصه هر چی می شمارم بازم تموم نمی شه , 1034 تا ضلع , فکر کنم اگه درست بشمارم تا 10000000034 برسه . اما دیشب که داشتم می شمردم دیدم بعضی از این صفاتی که برای کلمه ی زندگی انتخاب کردم با هم سینونیم هستند.البته من اونا رو سینونیم نمی گیرم, اونا کلمه های جدایی هستند که جای خودشون مفید هستند.

اما زندگی چیست؟؟؟      

زندگی یه توقعه.   توقع چی؟؟؟؟       خوب مثلا من توقع دارم یه زندگی خوب , راحت , شاد, ....  داشته باشم. ولی خوب بهتره یه پارچ آب سرد رو صورتم بپاشم و از خواب بیدار شم.

آره زندگی توقعه . ولی توقع چی؟  توقع دروغ , طعنه, کینه, نفرت, درد, تحمل, سرگیجه , میگرن ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 16:20  توسط سارا   | 
 

 

یه ذره بین ورداشتم و دارم  تو زندگیم دنبال انگیزه می گردم.   انگیزه برای ادامه ی راه .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 21:47  توسط سارا   | 
 

کنکور هم تموم شد. به همون مزخرفی که فکرشو می کردم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 23:9  توسط سارا   | 

 

             شهرام جزایری  =   آیدین بدر

 

                     و ما ها هم که همه سر کاریم.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 19:26  توسط سارا   |