تبليغاتX
سنگ خواره

 

بلایای طبیعی 

 

از جمله مشکلاتی که ما تو ایران داریم اینه که  هر 4000 سال یه بار هم یه گردباد نمی آد . فکر کردین چرا این آمریکایی ها اینقدر شادن واسه خودشون ؟ بدبختی ما  اینه که  مثل این امریکایی های جهان خوار چهار تا بلایای طبیعی درست و حسابی هم نداریم.!!!! ای کاش ما هم گردباد داشتیم .!!!!!!!! اینجوری حداقل گرد اضطراب و استرس را از این سرزمین پاک می کرد و به هوا می برد.

 

شنیدین که می گن : تو دلم دارن رخت چنگ می زنن .!!!!!

مال من یکی که از چنگ زدن و یه تشت رخت گذشنه . انگار یکی از این ماشین لباسشویی هایی که در اتوشویی هاست  رو تو دلم کار گذاشته اند  و هی داره پتو و پرده مردم رو می شوره .!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 21:30  توسط سارا   | 

 

آرزو نویسی                            

 

مد شدن این مدل بازی های وبلاگی خیلی هم بد نیست .آدم رو به فکر می اندازه .به هر حال من هم به دعوت دوستی از وبلاگ " دلبستگی " وارد بازی شدم.

 این مسئله خیلی طبیعی ست که انسان هر وقت می خواد به آرزو هاش فکر کنه , یاد ترس هاش می افته .

ترس  

 

کوچک که بودم هر وقت مامانم می رفت بیرون آرزو می کردم که زود برگرده , چون می ترسیدم مثل مامان هاج زنبور عسل گم بشه و من مجبور بشم هی دنبالش بگردم .

 

آرزو می کردم که وقتی می خوابم  زود از خواب بیدار شم چون می ترسیدم مثل آلیس خوابم ببره و از یه جای دیگه سر در بیارم . یا اینکه مثل دختر کبریت فروش از سرما بمیرم .

 

البته الان چند کاپ شجاعت دریافت کردم و سیستم آرزوهام فرق کرده ؛

 

اون موقع دلم می خواست دختر" ژول ورن " می بودم .اما الان دلم می خواد مثلا " سلمان رشدی " یکی از فک و فامیل های نزدیکمون بود .

 

آرزو می کنم که هارولد پینتر و ژوزه ساراماگو حالا حالاها زنده باشن .( البته اگه بلایی سر مارکز بیاد , دیگه کاریش نمی شه کرد مال کهولت سن هستش { خاک تو سر برنامه ی ایران اومدنش رو کنسل کرد } )

 

خیلی دوست دارم که تو یه دانشگاه خوب ( اونور آب های نیلگون خلیج همیشگی فارس ) درس بخونم .مثلا دانشگاه کلمبیا : آخه "الن شوالتر" تو این دانشگاه درس می ده.

 

ایشالله خدا پدر و مادر رومن پولانسکی و کیشلوفسکی  رو بیامرزه  که همچین عجایبی و تربیت کردن و هر چی خاک اوناست بقای عمر "ژولیت بینوش " و " برونو پولوتیه " و " هلن سگارا " و "مل گیبسون " و البته شما باشه .

 

آرزو می کنم اولین کسی باشم که "هری پاتر و قدیسان مرگ " هفتمین کتاب هری پاتر رو می خونه . آخ یعنی می شه .

ای کاش جی .کی . رولینگ  همسایمون بود.( بله !!!!!!!!!!!!!! می خواستی با پولدارترین زن انگلیس همسایه باشی.!!!!!!! اون الان با ملکه الیزابت هم نوشابه نمی خوره .)

 

ای کاش یکیو پیدا می کردم به برج ایفل برام دخیل می بست .بلکم خدا قسمت ما هم کنه.

 

 

چی می شد یه کارخونه ی نوشابه ی زرد داشتم

 

آخ اگه من یه تفنگ با سه تا گلوله داشتم !!!!!  با یکیش اون کلاغی رو که رو قبر جلال آل احمد نشسته , نوازش می کردم . با یکیش هم میزدم وسط ابروهای فرزاد حسنی  و سومیش روهم برای روز مبادا نگه می داشتم .

 

 

دلم می خواد که همه ی دوستام کتاب " خیام و آن دروغ دلاویز " نوشته ی "هوشنگ معین زاده " رو بخونن .( البته حاضرم که این کتاب ممنوعه رو با میل برای کسانی که می خوان بفرستم .)

 

 

کاملا مشخصه که الان دیگه تمام آرزوهام دست یافتنی  هستند .

حالا من از همه ی کسانی که ارزو زیاد دارند دعوت می کنم وارد بازی شن.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:58  توسط سارا   | 

 

 

همیشه از پذیرفتن مسئولیت نگهداری بچه ها سر باز می زدم ولی این بار چاره ایی نداشتم .باید از علی 8 ساله نگهداری کنم.

 

اول سعی کرد که یه شو برام بزاره .  یه دفعه وسط های کلیپ اومد چشم های منو محکم گرفت .گفت : این جاش بده.!!!!!!!   ( چهره ی من واقعا اون لحظه دیدنی بود)

 

بعد شروع کرد با من حرف زدن ؛

 

علی : آقا معلممون گفته هر کس بچه ی خوب باشه , وقتی بمیره بهش یه حور ی می دن. به نظرت راسته؟؟؟؟

 من ( شکه ) : حوری یعنی چی ؟

علی : یعنی " داف " دیگه !!

من  ( کاملا شکه ) : داف یعنی چی ؟؟؟؟

علی : بابا یعنی اینکه وقتی مردم بهم یه دختر از دختر های فشن تی وی می دن .

من = کاملا لال شده بودم.

 

این دوگانگی فرهنگی داره همه رو یه جوری نابود می کنه . این بچه که ظهر تا عصر با این همه کانال ماهواره تنهاست . عاشورا که می شه , باباش می گه : بچه ام واسه امام حسین سینه میزنه , از تلویزیون خودمون هم که قربونش برم کلی احکام یاد می گیره . اونم از اون معلم ...

 

 اگه تا صبح هم براش توضیح می دادم حرف منو قبول نمی کرد .چون حرف معلمشون براش سند بود . به هیچ قیمت راضی نمی شد که نمی شد . منم فقط فحش دادم به این ذهن های فاسد که فقط  بلدن تو گوش همه بخونن که:

 

هر چی تو این دنیا رنج و زحمت بکشی توشه ی آخرتت بهتر و پر بارتر می شه .

یعنی این که تو این دنیا تا می تونی جون بکن و هر چی بیشتر بدبختی کشیدی خوشحال تر باش چون تو اون دنیا حوری های بیشتری بهت می دن .  هر چی زدن تو سرت هیچی نگو ؛ چون پات که اونور برسه حالشو می بری. با این تفاسیر:  

دنیا = قرارگاه کار اجباری

بهشت = یه روسپی خونه

 

 

پ.ن. :          وقتی به مادربزرگم گفتم که تو بهشت فقط حوری نیست و برای زنان غلمان ( مرد خوشگل و خوش قیافه و خوش تیپ و جنتلمن و ... با ابروهای قشنگ مثل ابروهای فرزاد حسنی ) هست , مادربزرگم گفت : پس من ترجیح می دم برم جهنم.!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:5  توسط سارا   | 

 

 

خودکارم روی کاغذ نمی نویسه , دستم خودشو هلاک می کنه که زور بزنه و این خودکار رو نگه داره و روی کاغذ هل بده . احتمالا نای نوشتن ندارم , از ساعت 9 که شام خوردم اگه کالری مالری ایی هم بود تا الان که ساعت 3 صبح سوخته و هرز رفته و الان دارم از کالری های ذخیره شده در بدنم استفاده می کنم .( البته اگه چیزی به عنوان ذخیره درباره ی بدن من صدق کنه.) .خلاصه که این دست ما هم حق داره همش آه و ناله کنه. شایدم هیچ ربطی به کالری نداشته باشه و مال سرما ست. اتاقم خیلی سرده . نه, بدنم سرده . نه بابا مخم یخ کرده : ذهنم فریز شده. آیس ایج 3 است مثل اینکه .

 

نه , مال سرما هم نیست , احتمالا مال بلاتکلیفی است , مال دوراهی های زندگیه .داشتم فکر می کردم که یکیو استخدام کنم که برام این دوراهی هایی رو که یکسره دارم باهاشون مواجه می شم رو سبک سنگین کنه و خودش یکیو انتخاب کنه و به من هم اصلا نگه. دیگه حوصله ی چک و چونه زدن با خوب و بد , خوب و خوبتر , بد و بدتر رو ندارم.

 

قبلا بهم می گفتن تو با این فلسفه چینی های بیخودی که از خودت می کنی می تونی 60 نفر با ایده های متفاوت را با هم هم عقیده کنی !!!!!!  اما الان ترجیح می دم فقط گوش کنم و تو دلم به ریش همه بخندم و حرف نزنم.

حوصله ی به آینده فکر کردن رو هم ندارم , از گذشته که خیلی وقته قطع امید کردم , می مونه حال ؛ که دارم سنگینیشو با خودم حمل می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط سارا   | 

 

مرغابی و حشی :

 

 

" هنریک ایبسن " ( نویسنده ی نروژی   1906- 1828 ) با تغییراتی که در تعداد پرده ها و صحنه ها در نمایش و بسیاری از تاکتیک های نمایشی داد و همچنین با تاثیراتی که بر ادبیات  و نویسندگان معاصرش داشت , نبوغ خود را به وضوح نشان داد.

 

 

نمایشنامه  " خانه ی عروسکی " را در سال 1879 منتشر کرد که البته شکل داغون شده ی این نمایش را می توانید در فیلم " سارا " ساخته ی مهرجویی ببینین. با انتشار این نمایشنامه بود که عده ایی به ذکاوت و عده ایی به یاغی گری ایبسن پی بردند.

 

با شکل گرفتن اعتراضات بسیاری که  بعد از نوشتن این نمایشنامه شکل گرفت , ایبسن " اشباح " و " دشمن مردم " را نوشت . که البته فقط معترضین را بیشتر کرد .

 

در این زمان بود که ایبسن با نوشتن تراژدی " مرغابی وحشی "  به شکل نا محسوسی به ریش همه خندید و تو دهنی  محکمی به همه ی اصلاح طلبان و گروه های حزبی هم عصر خودش زد.

 

در این نمایش ایبسن دو شخصیت اصلی داستان یعنی : گرگرز و یالمار را در مقابل هم قرار داده است . گرگرز نماد انسان های اصلاح طلبی است که تنها دنبال حقیقت می گردند . ( البته حقیقت به تعریف خودشان ) .به همین دلیل است که گرگرز با تصور اینکه به یالمار می خواهد کمک کند حقایقی درباره ی همسر یالمار و اینکه حتی ممکن است هدویگ ( دختر یالمار ) دختر او نباشد  و حاصل اعمال نا مشروع همسرش باشد, به او می گوید . این حقایق زندگی یالمار را دگرگون کرد.

 

 

نکته ی جالب داستان این است که در پایان , فرد اصلاح طلب با این واقعیت روبه رو می شود که در دنیای ما ایده آل ها و واقعیت ها را تنها با صلح و سازش می توان به هم نزدیک کرد و مسئولیت بسیاری از شرارت ها با همین انسان های به اصطلاح خیر خواهی است که خودشون رو  نخود  هر آش می کنند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 14:7  توسط سارا   | 

 

 

پیکر فرهاد

 

توقع بی جایی است که فکر کنیم وقتی یه اثر فوق العاده از یه نویسنده می خونیم , بقیه آثارش حداقل در حد اون اثری باشه که ما خوندیم و یا حتی بهتر از اون باشه.

 

البته این توقع را خود نویسنده مثلا عباس معروفی ایجاد می کنه. اونه که با نوشتن " سمفونی مردگان "   ما را وادار می کنه که منتظر آثار بهتر باشیم . نمی دونم شما ها وقتی " پیکر فرهاد "  را  خوندین یا بخونین چی می گین؟  

 

عباس معروفی در مقدمه کتابش گفته که وقتی کتاب " آشنایی با صادق هدایت " نوشته ی   م.ف. فرزانه  رو خونده خیلی تحت تاثیر قرار گرفته و تصمیم گرفته ادای دین کند.

 

" این چند خط را به این دلیل نوشتم که بگویم می خواستم به بوف کور ادای دین کرده باشم , یا حتا به صادق هدایت . چه فرقی می کند؟ یا شاید پیش از دیگران بگویم که من ناخودآگاه این جرم را مرتکب شده ام! این چیز ها هیچ مهم نیست. مهم این است که از زمان نگارش تا این تاریخ ( اردیبهشت 74 ) با آدم های کتاب زندگی کرده ام , راه رفته ام , غذا خورده ام , قهوه نوشیده ام , و به این نتیجه رسیده ام که ما همه دستاورد دیگرانیم و هر کس خودش را تعریف می کند.  "

 

منم از کتاب " آشنایی با صادق هدایت " خیلی خوشم اومده بود . اما این که یک شاهکار ادبی معاصر را دوباره روایت کردن از دید زن بوف کور ....

 

احتمالا معروفی خیلی تحت تاثیر گوته است .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:41  توسط سارا   |