تا حالا دقت کردی که چرا بعضی ها دستاشون درازه ,یا یکی بالا تنه اش زیادی بلنده؟؟؟ یکیو می شناختم که بالا تنه اش و پایین تنه اش یه اندازه بود.!!!! چرا یه سری زود رشد می کنند؟؟؟ چرا یه سری موهاشون می ریزه ؟؟ چرا یه سری گوش هاشون بزرگه ؟؟؟
اما مادر بزرگ من می گه : این چیزا مهم نیست . مهم اینه که پیشونیت خیلی بلند باشه!!!!!! دیروز که داشتم پیشونی ها رو سانت می زدم , به این نکته رسیدم که در زمینه ی سایز پیشونی خیلی بی عدالتی صورت گرفته.
بعضی ها کل صورتشون پیشونیه!!!!! بعضی ها هم به اندازه ی نرمال پیشونی دارند!! بعضی ها هم مثل من اصلا صورت ندارند !! یعنی سر ندارن که صورت داشته باشن !!!!! بدبخت اون دوقلو هایی که از پیشونی به هم چسبیدن !!!!!! یه پیشونی فسقلی رو باید با هم تقسیم کنند.!!!!!!!!!!!!
نه , نرو , درست اومدی , آره اینجا همون Messiah: Heaven’s last Best Gift هست اش. منم که همون سارا هستم.فقط یه کم تغییر دکوراسیون دادم.البته دوست خوبم ( مهران ) از وبلاگ " گاهشمار انزجار " این قالب رو طراحی کردند که من خیلی ازشون ممنون هستم.
عرضم به خدمتتون که از اونجایی که قالب قبلی ام تکراری شده بود و یک سال و نیمی بود که با آن قالب بودم, محض تنوع هم که شده تصمیم به تعویض اش گرفتم.البته با این تعویض قالب نام اش رو هم عوض کردم و شد " سنگ خواره ". این تغییر اسم دلایل زیادی داشت .یکی اینکه مکررا افراد از من می پرسیدن که مسیحی هستم ؟ یا مسیحی شدم؟ یا مسیح رو خیلی دوست دارم؟؟؟ ... و من هم می بایست توضیح می دادم که منظور از Messiah منجی هست اش و .... با توجه به اینکه دیگه چشمم آب نمی خوره که منجی ایی بیاد و نجات دهنده باشه. و منم نمی خوام نقش " ولادیمیر یا استراگون " رو بازی کنم, اسم وبلاگ عوض شد : سنگ خواره .
سنگ خواره مرغی هست اش که فقط سنگ ریزه می خوره.از اونجایی که جدیدا به شدت به خواندن و شنیدن خرافات مردم مختلف علاقه مند شدم , این اسم رو انتخاب کردم. می گن اگر یه نفر تو خواب ببینه که سنگ خواره را گرفته , تعبیرش اینه که با مردی ابله صحبت خواهد کرد.اگر ببینه که سنگ خواره در دستش است یعنی اینکه بدبختی بزرگی خواهد داشت.اگر ببینه که سنگ خواره از دستش بپرید یا در دستش مرد , یعنی اینکه از آن مشکل و گرفتاری بزودی خلاص می شود .
خلاصه که منم سنگ ریزه خور شدم.
با عرض معذرت بخش نظرات فعال نشده و با یه مشکل ک.چولو مواجه شده که حتما درست می شه.
تولد
امروز حس یک کرم ابریشمی رو دارم که پیله براش تنگ شده . پیله قرار بود سال ها پیش باز بشه ولی خوب نشده . هوای توی پیله سنگین شده , وامشب درست 22 ساله که داره همین یه خورده هوا را تنفس می کنه.
آره دارم تو ی این پیله خفه می شم... ..مگه قرار نبود که این دیواره کوفتی خودش پاره بشه و من بیام بیرون.... هیچ روزنه ایی هم نیست .....دیواره به سفتی ه یه لایه ایزوگام شده ..... اما نه,,!! حالا که دارم دستم رو روی این دیواره می کشم , میبینم که به سفتی ه یه چیز مثل سنگ می مونه , مثل یه لاک .
هیچ پیله ایی در کار نیست و من هم قرار نیست یه پروانه بشم . من فقط, من فقط یه لاک پشت ام .
یه لاک پشتی که به زور کردن اش توی یک لاک وقسمت های دست ها و پاها و کله اش رو قیر گرفته اند.
خوشحالم که بالاخره بعد از سالها و درست یه روز مونده به روز تولد 22 سالگی ام به حقیقت پی بردم . زندگی بدون توهم پروانه شدن خیلی هیجان انگیز تره .
همیشه مصادف شدن روز تولد من و روز جهانی کار و کارگر باعث خنده ی همه شده... شما هم بخندین ....
پارسال این موقع خیلی فکر ها واسه خودم کرده بودم .می خواستم شروع به یاد گیری عکاسی کنم ( اونم به شکل حرفه ایی و حتی هنری اش) و همینطور می خواستم یه" تار" خیلی خوب بگیرم , هیچ کدومش عملی نشد یا شایدم فرصت نشد . به هر حال تصمیم گرفتم که دیگه هیچ تصمیمی نگیرم .درست مثل الان .( البته بدم نمی آد تصمیم های پارسال رو عملی کنم) .
از گریه ی دستان پر مهرت
ازآه و ناله های پا های زارت
از جیغ و داد تن زشتت
شنیدم که گفتی :
ما ز یاران هیچ چشم داشتی نداشتیم .
پ.ن: بدون چیدن هیچ گونه صغرا و کبرا فقط بهتون می گم که کتاب : " حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه " و کتاب " چند روایت معتبر " از مصطفا مستور رو بخونید .