تبليغاتX
سنگ خواره

 

 

دیروز پسرکی را دیدم که پیرمردی را در خیابان می زد ...

امروز زنی را دیدم که در خیابان  به شوهرش فحش های چیز دار می داد ....

دیروز خرگوشی را دیدم که خرما می خورد ....

امروز قصه ی پسری شنیدم که خون جگر می خورد....

دیروز سارا یی دیدم که خورشید می پرستید  ....

امروز سارایی دیدم که با باران حرف می زد ....

دیروز سارایی دیدم که خرمگس بالا می آورد ....

امروز سارایی دیدم که دیگه حس سارا بودن نداشت ...

دیروز سارایی  دیدم که بلبل زبونی می کرد ...

امروز سارایی دیدم که لال شده بود ....

دیروز سارایی دیدم که می جنگید ...

امروز سارایی دیدم که غلاف کرده بود ...

دیروز سارایی دیدم که می رقصید ...

امروز سارایی دیدم که زیر پتو قایم شده بود ...

 

می خوام خورشید و خرمگس و زبون و بلبل و شمشیر و با روده هام  با هم  بالا  بیارم ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:30  توسط سارا   | 

 

 این چرندیات را نخونید ... باشد که به بهشت راه یابید ...

 

هیچ فکر کردی که ماها چرا روی زمین زندگی می کنیم ...  چرا از اون اول زمینو نشکافتیم  و نرفتیم توی  زمین زندگی کنیم .... گرمه ؟؟؟؟ خوب گرم باشه , حداقل من یکی از شر این استخوان درد راحت می شدم .... داغه؟؟؟ ... خوب داغ باشه , بعد از یه مدت عادت می کنی  و معنی سرما از ذهنت پاک می شه ... اونوقت هر کی از جای گرم  برات حرف بزنه , فکر می کنی که داره از سیبری برات حرف می زنه ...   دیگه تحمل این همه سرما  و سردی رو ندارم ....

زندگی نزدیک هسته ی زمین کلی هم فایده داره ... دیگه تو جهنم ( اگه باشه )!!!!!! زندگی کردن برات راحت می شه ... اما حالا خدا کنه جهنم باشه ... من خیلی خوشم می اد ... تو جهنم بودن بیشتر کیف می ده ... کلی جهنمی می بینی ... حوصله ی بهشت برین و باغ و غلمان و هزار تا چیز خوب دیگه رو ندارم ... هر روز زیر سایه ی درخت لم بدی که چی بشه ؟؟؟ تو جهنم لااقل هر روز جزغاله می شی .. گوشت و پوست فک و فامیلتو می خوری ..... دلم به حال اون بدبخت هایی که خواهر و برادراشون لاغرن می سوزه ...  من با خیال راحت پشت سر این و اون صفحه می گذارم  چون داداشم به اندازه ی کافی چاق و چله است ... حالم از دیدن فرشته های پخمه به هم می خوره , آخه موجود اینقدر هم بز ... هر چی شنید به دیده ی منت ... این شیطون بدبخت که همه لعنت اش می کنن حداقل به آدم سجده نکرد ... حالا اینکه از قبل هماهنگ شده بود یا نه !!! ... هر چی هست آدم رو آدم حساب نکرد ... می دونست چه تحفه ایی قراره از آب در بیاد ....

 

چقدر سرده ... 

 
پشت شیشه برف میبارد "
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد "

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:37  توسط سارا   | 
 

 

 

 

و " ق " حرف آخر عشق است

جایی که نام کوچک من آغاز می شود

 

                                              "  قیصر امین پور "

 

 

تا حالا فکر می کردم هیچ حس خاصی نسبت به این شاعر ندارم .... ولی وقتی مرد خیلی دلم گرفت ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 10:37  توسط سارا   | 
 

 

Now it’s the time for Life to imitate Art

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:16  توسط سارا   | 
 

 

دشمن هر کسی فکر خودشه ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 22:34  توسط سارا   |