خواندن این پست به قوه ی تجسم نیاز دارد ...
یا هملت مظلوم
" مجلس عزای هملت "
در سوگ هملت عزیزمان به عزا نشسته اییم ... سیاه بر تن کرده و هملت نامه را می خوانیم ... باشد که خدا گناهانمان را ببخشاید ... و روح ما را به روح هملت نزدیک کند... الهی آمین
اجرای مراسم : امروز بعد از ظهر
مداح اهل بیت : سارا مدیونه هر کس که فکر کنه مداح عزیز روایت رو تحریف کرده ...
مکان : هملتیه غرب تهران
( تا آخر اگه بشینید شام هم هست { به خودی ها چایی و میوه هم میدیم } )
امروز بعد از ظهر:
مداح بعد از سه ساعت مقدمه چینی و حرف زدن راجع به شکسپیر و خدماتی که هملت در حق بشریت و خلق خدا کرده ... به سراغ نوحه سرایی می رود ( البته در اجرای تمام برنامه صدای سوگ مانندی دارد)
سه لیوان آب رو پشت سر هم می خورد و بالاخره می رود سر اصل مطلب ...
امروز می خوام براتون از پرنس هملت بگم ( اینجا رو دوباره تکرار کرد ؛ چون جمعی از هملت دوستان تازه به مجلس آمدند ) ... می خوام از هملت ایی بگم که یتیم شد ( صدای گریه مردم بلند می شود ) یعنی یتیم اش کردند ... ( صدا بلند تر شد ) اون عموی نامردش هملت رو یتیم کرد ... ( صدا به حالت اولش برگشت ) ... اون عموی نامردش بود که مثل ابن ملجم مرادی یه شب رفت تو اتاق بابای هملت و شمشیر رو کرد تو قلب ( صدای گریه و جیغ باهم بلند شد ) بابای هملت .... بعد همینجوری خون فواره زد بیرون ... عموش که هل شده بود .... شمشیر رو از قلب بابای هملت کشید بیرون و کرد تو گلوش ( گریه و جیغ و این بار چند نفری هم زدند تو سرشون ) ....
تازه این کلودیوس ... عموی قاتل اش رو می گم ... نگذاشت کفن برادرش خشک بشه ... فوری با زن داداش اش که مادر هملت باشه ؛ عروسی کرد تا بتونه پادشاه دانمارک بشه ... ( مردم از ناراحتی سر تکون می دن ؛ یعنی اینکه تو این دور زمونه هر چیزی ممکنه ) ... طفلک هملت همش ناراحتی کشید ... چون ناپدری اش بهش غذا نمی داد بخوره ... در غذا خوری رو قفل کرده بود که غذا به هملت نرسه ... ( صدای گریه )
از اون طرف اون افلیای نامرد ( دوست دختر هملت ) هی جلوی هملت از قصر و دارایی پرنس های دیگه می گفت ... ( مردم هم سر تکون می دن و هم گریه می کنن ) ... از اینکه پرنس نروژ برای دوست دخترش بنز خریده و هملت نخریده ...
حالا مداح هی به عقب و جلو خم می شه و شروع می کنه به خوندن :
عجب رسمی ه ... رسم زمونه ...
اما متاسفانه مداح گریه اش می گیره و قادر به ادامه دادن نیست ... پس دوباره روایت می کنه ...
آره داشتم براتون می گفتم ...
اون کلودیوس با بقیه هی نقشه می کشند که هملت رو بکشند ... اما خوب خدا با هملت بود ... نمی خواست که هملت اینجوری بمیره ( مردم همچنان گریه می کنن ؛ اما ته دلشون خوشحالند از اینکه بالاخره یکی از اون بالا هوای هملت رو داشته ...) یه روز هملت روح باباشو می بینه ... ( روح دیدن کار هر کسی نیست ) ... روح باباش بهش می گه که عموت منو کشت .... انتقام منو ازش بگیر پسر جان ...
از اون به بعد هر چی هملت به مادرش می گه ... مادرش باورش نمی شه که عشق جدید اش عشق قدیمی اش رو کشته باشه ... به هملت می گه از جلو چشمم برو گمشو ... (گریه و جیغ )
اون کلودیوس نامرد اخر سر یه روز داداش اوفلیا رو مجبور کرد که با هملت مبارزه کنه ... یه جام زهر هم آورد که هملت بخوره ... هملت تا اومد جام زهر رو بخوره ( جیغ و آه و ناله و گریه ) ... به مادرش الهام شد که اون زهره و جامو از هملت گرفت و خودش نوشید ( مردم بر سر خود می زدند ) ... و جا به جا مرد ...
مداح شدیدا بغض کرده است ... هملت نتونست این صحنه رو تحمل کنه ... به جنگ لیرتس ( داداش اوفلیا ) رفت ... نگو لیرتس شمشیرشو زهرآلود کرده بوده ... هملت؛ لیرتس رو شکست داد ... اما اون آخرین لحظه هملت رو زخمی کر د ... ( مداح و مردم ... همه با هم زاری می کنند ...)
مداح با گریه ادامه می ده و این بار می خونه : ( مردم هم همراهی اش می کنند)
همه دنیا یه طرف .... پرنس هملت یه طرف ...
هر چی عشق ه یه طرف .......... عشق به هملت یه طرف .....
اون کیه که هر کسی عاشق و دیوانه اش می شه ....هر کسی تا که می آد گدای این خونه اش می شه ...
اسم اون هملت ه و جوونی ه ما به فداش ... خدا اون روز رو بیار تا که بریم به دانمارک .....
هملت ت ت ت ت ت ... وا وا وا وا و ا
هملل ل ل ل ل ل ل ل تتتت .... آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ
همللللللللللللللللللت ... جاااااااااااااااااااااااااانننن
پ.ن: این مراسم در روز های آینده درباره ی مکبث و پرا متئوس ادامه خواهد داشت ...
امروز به لطف اين برف خونه نشين شدم ... يه روز خونه موندن چه مزه ايي مي ده ...
از صبح خيلي فكر كردم ... به اين نتيجه رسيدم كه مدت هاست براي خودم نبودم ... خيلي وقته كه به آرزوهاي عجيب غريبم فكر نكردم ... چند شب پيش بود كه فاطمه بهم تلنگر رو زد ... وقتي سوال كليشه ايي كه : تو از بچگي دوست داشتي چه كاره بشي؟ و پرسيد ... يه لحظه يادم نيومد ... بعد فكر كردم و گفتم خوب لابد دوست داشتم كه معلم باشم ... اما نه معلم مدرسه ... حوصله ي لوس بازي بچه مچه ها رو ندارم ... بعد كه داشت از بقيه مي پرسيد ... يه هو من داد زدم كه نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ..... من از بچگي دوست داشتم كه مسئول سينما باشم ... از اينايي كه با چراغ قوه تو سينما راه مي رن ... و به بقيه مي گن تخمه نخورين ... آخه اينجوري هر فيلم رو صد بار مي تونستم ببينم... همه خنديديم ... و اينجا بود كه يادم افتاد يك سال و اندي هست كه سينما نرفتم ...
فرداي همون روز بود كه سر يه كلاس ديگه ازم پرسيدن : دوست داشتي چه حيووني باشي ؟؟؟ .... نمي دونم چرا جديدا در برابر سوالات ديگران يه دفعه قفل مي كنم ... يه خورده فكر كردم ... گفتم : دوست داشتم يه دوزيست بودم ... كه هم تو آب زندگي كنم .. هم تو خشكي ... اين جوري مي تونستم دو مدل زندگي رو تجربه كنم ... همه گفتن : مثلا لاك پشت ... گفتم : هر دوزيستي كه زياد عمر كنه ... اصلا مي خوام عمر نوح رو داشته باشم ... واي اون وقت صد سال تو فرانسه زندگي مي كردم و ادبيات فرانسه و تاريخ هنر و نمايش مي خوندم و صبح تا شب مي رفتم موزه لوور؛ البته من دوستام رو هم فراموش نمي كردم و هي مي رفتم و به برج ايفل براتون دخيل مي بستم كه خدا قسمت شما هم بكنه ... صد سال در قبيله ي آدمخوار ها زندگي مي كردم و جامعه شناسي و مردم شناسي مي خوندم (البته اگه اونجا دانشگاهي وجود داشته باشه !!!) ... صد سال تو انگليس زندگي مي كردم و ادبيات انگليسي و روانكاوي مي خوندم ؛ به شرطي كه طبقه ي بالاي سلمان رشدي زندگي كنم ... صد سال تو افغانستان زندگي مي كردم و با چادر و روبنده از خونه بيرون مي اومدم و از شوهرم كتك مي خوردم و لباس هاي 10 تا بچه مو با يخ حوض مي شستم ... صد سال هم تو آلمان با " گونتر گراس " زندگي مي كردم و فلسفه و فلسفه هنر مي خوندم... بقيه عمرم رو هم تو ساحل عاج و تونس و مصر و يونان مي گذروندم ... البته همه بهم گفتن كه اصلا لاك پشت بهت نمي آد ... کلاغ بهتره ... البته یه سری هم می گن که كانگرو يا خرگوش يا خرس مهربون بيشتر بهم مي آد !!!
حالا كه مي بينم ... جواب خيلي سوال هاي واضح و كليشه ايي رو ندارم بدم ... دارم براي خودم نگران مي شم ...
عاشق هواي سرد و برف و بورانم .... چون فقط وقتي كه هوا خيلي سرد مي شه .. آدما خودشونو بغل مي كنن ...
وقتي گرم مي شه از خودشون فرار مي كنن ... ولي وقتي سرد مي شه ... مچاله مي شن ...
اگه من عكاس بودم فقط از مچالگي آدما عكس مي انداختم ...
مرسي برف كه اينقدر راحت ما رو با خودمون آشتي مي دي ...
طفلكي كوزه ؛ آنقدر تا دم آب رفت و او مد كه ديگه چاره اي جز شكستن براش نمو نده بود ...
شكست
...
تازه وقتي هم كه شكست ... هر كسي يه چيزي گفت ...
اه ... حيف شد ...
ديگه عمر خود شو كرده بود ...
مي دوني چند وقت بود داشت همين جور كار مي كرد ...
يه چند وقت بود كه دنبال يه بهونه مي گشتم كه يه كوزه ي نو بخرم ...
آخ جون يه كوزه ي نو ...
راحت شديم از دست اون كوزه ي بد ريخت ...
همه ي اين حرف ها رو زدم كه بگم ... چراغ گرد سوزم نفت نداره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
نفت ... نفت ... نفت ... نفت ... نفت ... نفت ... نفت ... نفت ...