همه ی نام ها : از ژوزه ( یا هوزه یا خوزه ... من چون از ترجمه ی فرانسه اش خواندم ، می گویم ژوزه ) ساراماگو ؛ ترجمه ی : عباس پژمان ؛ انتشارات هاشمی
اثر فوق العاده ایی هست اش ... و من هم نمی خوام که این اثر فوق العاده رو با چهارچوب مغزی خودم محدود کنم و در واقع اثر رو نابود کنم ... اما منِ ِ خواننده تنهایی و عشق ، زندگی و مرگ ، و خودکشی رو در این اثر لمس کردم ...
در وصف تنهایی می گوید : انسان در عالم تنهایی خود و به دست سرنوشت ناگواری که قسمت آدم های تنها شده است رها می شود ...( با کنایه می گوید) تنهایی هرگز همدم خوبی نیست ، تقریبا تمام غم های بزرگ ، وسوسه های بزرگ و اشتباهات بزرگ نتیجه ی این هستند که آدم در زندگی خودش تنهاست...
در وصف عشق می گوید : در یک ازدواج سه نفر هست، زن هست، مرد هست، و یک چیزی هم هست که من اسمش را می گذارم شخص ثالث، این شخص که مهمتر ازآن دو تای قبلی است از مجموع زن و مرد تشکیل می شود، اگر یکی از دو نفر مرتکب زنا شود، کسی که بیشتر مورد بی حرمتی قرار می گیرد ، کسی که ضربه ی سخت تری را متحمل می شود ، آن نفر دیگر نیست بلکه نفر سومی است که یک زوج است و نه یک نفر بلکه دو نفر است، هر چند که ممکن است باورکردنی به نظر نرسد ، معمولا عادت بر این است که مرد یا زن ، یا هر دو ، هر یک به سهم خویش سعی می کنند که این شخص سوم را نابود کنند، ابن شخص هم مقاومت می کند و سعی می کند به هر قیمتی شده زنده بماند...
در وصف زندگی می گوید : آن هنگام که پایت را روی پل کشتی می گذاری تا به عزم یافتن یک جزیره ی اسرار آمیز سوار کشتی شوی ، یک نفر نقشه ای را به سوی تو دراز می کند ، رفتن فایده ایی ندارد، جزیره ی نا شناخته ایی که تو می خواستی کشف کنی قبلا کشف شده است، نگاه کن، با این عرض و با این طول جغرافیایی، بندرهایی دارد و شهر هایی ، کوه هایی و رود هایی که همگی نامی و شرحی برای خود دارند، بهتر است به همانی که هستی رضایت دهی . و این یعنی زندگی .
در وصف مرگ می گوید : وقتی زندگی بدون دروغ وجود ندارد ، چرا مرگ دروغ نباشد.
در وصف خودکشی می گوید : انسان برای این خودکشی می کند که نمی خواهد کسی پیدایش کند ... در زندگی خیلی چیز هاست که بدون توجیه باقی می مانند و خودکشی یکی از آن هاست...
نکته ی جالب دیگر درباره ی این کتاب استفاده از علائم نقطه گذاری است. ساراماگو، مثل بسیاری از نویسنده های مدرن ، از تمام علائم نقطه گذاری فقط از ویرگول و به نسبت کمتری از نقطه استفاده می کند. از دیگر علائم به هیچ وجه استفاده نمی کند. حتی در جملات سوالی نیز نه تنها از علامت سوال استفاده نمی کند، در بسیاری از موارد شکل نحوی جمله نیز حالت استفهامی ندارد و فقط از مفهوم آن باید درک کرد که جمله باید با لحن سوالی خوانده شود، تمام سوال ها و جواب ها به دنبال هم امده اند و فقط با ویرگول از هم جدا شده اند ...
من که در متن " همه ی نام ها " حسابی قلقلک شدم ... ( البته ای کاش زبان پرتغالی بلد بودم ... اونوقت حس اش بیشتر بود ...)
به کتاب درمانی اعتقاد دارین؟؟؟ آره من کتاب درمانی کردم ... رو من یکی خیلی بیشتر از روانشناس جواب می ده ... الان اساسی فول شدم از انرژی ...
آره حافظ و ساز و آواز درمانی کردم ... بکت و پینتر و سارتر وکامو و ساراماگو درمانی کردم ( البته اصلا فکر نکنین که اون لبخند مسخره و مصنوعی آزمندیان الان بر لبانم نقش بسته ... اصلا ... ) تو این یک هفته اینقدر کتاب خوندم و تصنیف های مختلف گوش دادم که حسابی رو فرم اومدم ...
فکر های اساسی برای خودم کردم ... به جاهای خوبی رسیدم ...
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی
در عرض این ماه با دو تااز همکارام مشکل پیدا کردم ...چیزی که تو این سه سال بی سابقه بوده ... نه اتفاقا اصلا هم آدم آسته برو آسته بیایی نیستم ... مشکلم نداشتم تا حالا ... به اولی هیچ جوابی ندادم ... به دومی هم گفتم : ... اما اگه سومی ایی هم در کار باشه : یا منفجر می شم و تمام خستگی این چند سال رو سرش در می آرم یا اینکه باز هم محل نمی دم ...
ناگهان پرده بر انداخته ایی یعنی چه مست از خانه برون تاخته ایی یعنی چه
به این نتیجه رسیدم که اگه استاد شجریان و همایون و سالار عقیلی و خانم پریسا و مرضیه و عهدیه و قمرالملوک وزیری و شهرام ناظری نبودن ... من دلمو به صدای کی خوش می کردم ؟؟؟!!! اگه استاد علیزاده و حمید متبسم و محمد رضا لطفی نبودن دلمو به " تار" کی خوش می کردم ... جدیدا با حفظ سمت به مرحله ی پرستیدن تار رسیدم .
حجاب چهره جان میشود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
یه کتابی خوندم به اسم " گل صحرا " نوشته ی داریس ویری ... کتاب خوبیه ... من کلی نقشه اولش براش کشیده بودم .. که دو تا مقاله از توش در بیارم ... اما متاسفانه خیلی ارزش ادبی نداره ... چند صفحه ی اولش خوب پیش رفت ... اما یه دفعه ادبیات توش وایستاد و قطع شد... خانم دیری کل حرف اش رو در یکی ازپاراگراف های آخر کتاب خلاصه کرد : ( باورم نمی شه که هنوز کتابی نوشته می شه که نتیجه گیری هم داره!!! )
" حس می کنم خدا بدن من را کامل آفریده، اما مردان مرا غارت کردند، قدرتم را گرفتند و از من موجود علیلی ساختند. و زنانگی ام را به تاراج بردند، اگر خدا می خواست که آن قسمت های بدنم وجود نداشته باشند، چرا آن ها را آفرید؟؟؟!!! "
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا
البته یه فمینیست ایرانی هست (اینجانب) که معتقده : بابا بسسسسه ... تا کی بیاییم و هی از مظلومیت تاریخی زنان بگیم...( البته من خیلی از اینکه می گم مظلومیت زنان ،منظورم این نیست که مردها ظالمند !!! ... شاید، احتمالا، جنس سومی هم وجود داره !!!...) ... چرا همه اش سریال ها و رمان های مردم پسند و چیپ، شدن راجع به اینکه ؛ مرد به زن اش خیانت می کنه و ازدواج دوم ( خدا می دونه چندم ) می کنه ... و وقتی که زن فهمید اول یک ماه اشک و آه و زاری ... بعد می ره سراغ زن دوم که دست از سر ما بر دار، ما داشتیم زندگیمون !!! رو می کردیم ( جالبه که هوس های شوهرش مقصر نیستند : البته این زن اول هم تقصیر نداره ، چون نویسنده ی داستان یه مرد هست اش ...و لابد اینطور صلاح !! می دیده دیگه... ) ... اما بالاخره بعد از یه مدت بی خیال قضیه می شه و شوهرش رو می بخشه !!! ... بخشش اونم در حق یه همچین آدمی ... بعد شکر و آب رو با هم می بندن به سریال و در ظاهر به خاطر عشق شون !!! این قضیه رو توجیح می کنن، اما خوب به زور تو ذهن همه می چپونن ... که زن ایرانی از خودش استقلال نداره ... و به حضور یه همچین شوهرهایی !! نیاز داره ... من اگه فیلمساز بودم ... فقط از استقلال زنهای ایرانی فیلم می ساختم ... از زنان خود ساخته ایی که با فکر باز زندگی می کنند ... از حقیقت با ارزش زن فیلم می ساختم ... از شعور مردهایی فیلم می ساختم که به این ارزش پی بردن ... و زن را به خاطر اینگونه زن بودنش می ستایند ...
آره درست حدس زدی ... و من باز هم با حفظ سمت " ژولیا کریستوا " ی وطنی شدم ...
تو غره بدان مشو که می می نخوری صد لقمه خوری که می غلام است آنرا
هیچ کدوم از حرف هایی که الان زدم به هم ربطی نداشتند ... و این نشون می ده که دوباره خودم شدم ....
آره به روز شدم ... اما با یک دنیا انرژی منفی ... هیچ وقت دلم نخواست که انرژی منفی به کسی بدم ... از غصه هام خیلی کم پیش می آد که حرف بزنم ... خیلی کم پیش می آد بگم که این مشکلات رو دارم ...
ولی آره ... الان شدم فقط یه تکه یخ ... الان شدم سیگنال منفی ی ی ی ی ی ی ...
حدودا چند روزی هست که به این نتیجه رسیدم که حالم خوب نیست ... که یه چیزی بیخ گلوم گیر کرده ... اما خوب نقش ام رو بازی کردم ... که کسی بو نبرد... اما اون روز که یه بچه 11 ساله به من گفت : چرا رنگتون پریده خانوم ... خانوم چرا چشماتون این شکلی شده امروز ... فقط تونستم بگم که مرتضی جان چیزی نیست ... اما اون گفت چرا خانوم یه چیزی هست ... می خوای برین با خانوم دکتر حرف بزنید ... اما من باز هم فقط تونستم بگم که؛ بعضی وقتها یه چیز هایی هست که هیچ توضیحی براش نمی تونی پیدا کنی !!! ... اون بچه منو خوب حس کرد ... خیلی خوب ... بعد اون گفت : مثل اینکه من هم دوست دارم آزاد باشم اما نیستم؟؟!! ... نمی گذارن که خودم برم تنهایی بیرون ... بهش گفتم : چرا فکر می کنی تنهایی بیرون رفتن و گشتن یعنی آزادی ، من خیلی دوست داشتم که تو خوابگاه شما می بودم و با شماها اینجا زندگی می کردم ... گفت :وای خانوم راست می گین؟؟!! اگه شما پیش ما باشین ،اونوقت ما هر وقت بخوایم همبرگر می خوریم... اگه امید بفهمه خیلی خوشحال می شه... گفتم : اره خوب می شه... اما من این طوری نمی تونم بیام ازتون مراقبت کنم... تازه؛ فکر نکنم به من اجازه بدن... بعد، آدم خیلی وقتها نمی تونه اون کارهایی رو که دوست داره بکنه، می فهمی !!! ... گفت : بله که میفهمم ،من فکر کردم امروز هم که بیایین باز هم بازی میکنیم...
یه کمی مکث کرد و بعد گفت :خانووووووم؛ می شه... منو.... مثل... قدیما... بغل کنین... دستهامو باز کردم و گفتم: آره عزیزم ...و... دور از چشم بقیه با هم گریه کردیم ... بعد گفت : خانوووووووم؛ میشه... شما مامان من باشین ... گفتم : ما ما ن !!! ... آره ... می شه پسرم ... ولی باید بین خودمون بمونه ... فقط به بچه ها نگو ... عصر همون روز اومدن و پسرم رو بردن ... کسی که منو درک می کرد ...
ویرجینیا وولف تولدت !!! مبارک
نوشتن درباره ی نویسنده ایی با ویژگی های " ویرجینیا وولف " کار خیلی ساده ایی نیست ... منم نمی خوام از تکنیک های فوق العاده ی ادبی که وولف برای اولین بار در آثارش خلق کرد بنویسم ... من می خوام از خودش بنویسم ... از زنی بنویسم که باعث تغییرات بسیاری در روند فکری من شد ... روزی که رمان " خانم دلووی " اش رو تموم کردم ... حسی داشتم که هیچ جوری نمی تونم وصف اش کنم ... تا مدت ها درگیر موضوع اش شده بودم ... گاهی خودم را کلاریسا می دیدم ؛ زنی که با شلوغ کردن دور و برش , سعی داشت از خودش و افکارش فرار کنه ... و گاهی خودم را سپتیموس وورن اسمیث می دیدم ؛ یک مجروح جنگی ... که بر اثر فشارات جنگ موجی شده بود ... و چیز هایی می دید که هیچ آدم عاقلی قادر به دیدن شون نبود ... و گاهی خودم رو لوکرزیا می دیدم ؛ زنی که دور از وطن اش بود و انگار که در و دیوار لندن خفه اش می کردند ...
سارا هیچ دقت کردی که اکثر نویسنده های محبوبت خودکشی کردن ؟؟؟ ( از این سوال های ابلهانه تا بخواین در عمرم شنیدم ...)
ظاهرا ما ها عادت داریم که زود قضاوت کنیم .. بدون اینکه هیچ اطلاعاتی از زندگی این نویسنده یا نویسنده های دیگه ایی که خودکشی کردن بدونیم ... پیش داوری می کنیم ...
ویرجینیا زندگی خیلی سختی داشت ... پر از اتفاقات دردناک ...
بسياري بر اين باورند كه مهمترين عامل بروز اختلالات رواني در ويرجينيا، عمل ناشايست برادر ناتنياش بوده است. برادر ناتني ويرجينيا، جورج، كه در آن زمان بيست و هفت سال سن داشت، سعي ميكرد به خواهران ناتني خود، ويرجينيا و ونسا، محبت كند و هر كاري كه از دستش برميآمد براي آنها انجام دهد. اما محبتها و نوازشهاي او، رفتهرفته، بدون آنكه خود متوجه باشد، تغيير كرد. تا آنجا كه ويرجينيا را مورد تعرض قرار داد. به اين طريق، ويرجينيا ضربه بسيار سهمگيني خورد. او نميتوانست ماجرا را براي ديگران تعريف كند. چرا كه هيچكس، حرف او را باور نميكرد. همگان، بر عكس، جورج را به خاطر محبت بسيار زياد به خواهران ناتنياش، تحسين ميكردند.
بيماري او تا آنجا پيش رفت كه خود، در همان سنين نوجواني، متوجه جنون خود شد. او در سالهاي بعد، همواره نگران بازگشت حالات جنونآميز بود.
ويرجينيا خود اعتراف كرده است كه در ذهن، صداهاي وحشتناكي را ميشنود كه او را به انجام كارهاي خطرناكي وادار ميكنند. نبضش تند ميزند، و بسيار نگران است.
آخرین نامه ایی که ویرجینیا برای شوهرش لئونارد نوشت :
" دوباره صداهایی می شنوم. نمی توانم حواس ام را جمع کنم. مطمئن ام که این بار بهبود پیدا نمی کنم. پس کاری را می کنم که به نظر ام درست می رسد. تو به من خوشبختی ای را داده ای که در تصوّر نمی گنجد. تو هر کاری که می توانستی برایم کرده ای. فکر نمی کنم، کسی به اندازه یِ ما خوشبخت بوده باشد؛ تا زمانی که این مرضِ وحشتناک همه چیز را از هم پاشید.
بیش از این نمی توانم، تحمّل کنم. می دانم که دارم زندگیِ تو را نابود می کنم. می دانم که بدونِ من، می توانی با خیالی آسوده کار کنی؛ خواهی کرد، می دانم. می بینی! حتی همین را نمی توانم درست بنویس ام، درست بخوانم. من تمامِ خوشبختی ام را به تو مدیون ام: این تنها چیزی ست که می توانم بگویم. تو با من بی نهایت صبور و واقعا مهربان بوده ای. می خواهم بگویم که همه این را می دانند.
اگر واقعا کسی می توانست زندگیِ مرا نجات دهد، این شخص فقط تو بودی. من همه چیز ام را از دست داده ام، جز باور خاطره یِ خوبی هایِ تو.
نمی توانم بیش از این زندگیِ تو را خراب کنم. فکر نمی کنم، هیچ کسی آنقدر که ما بوده ایم، خوشبخت بوده باشد ."
ویرجینیا
نامه را روي بخاري اتاق نشيمن گذاشت، و ساعت 30/11 از خانه بيرون رفت. چوبدستي پيادهروياش را با خود برداشت و به سمت رودخانه حركت كرد. (لئونارد بر اين باور است كه احتمالاً قبلاً نيز يك بار سعي كرده بود خود را غرق كند.) نزديك رودخانه سنگ بزرگي را برداشت و داخل رودخانه شد....
درواقع نوشتن همه زندگی وولف بود و به معنایی کاملا حقیقی ،مایه دوام او در برابر جنون و مرگ.
او در یکی از مهمترین مقالات اش اینطور می نویسه :
" نوشتن یعنی نا امیدی مطلق ؛ ولی نومید تر از نویسنده ؛ نویسنده ایی است که نمی نویسد ."
قصد داشتم که این پست رو یه جور دیگه بنویسم ... اما خوب اینجوری شد دیگه ...
پ.ن : شاید این وبلاگ تا تولد خودم دیگه به روز نشه ... شایدم یه هفته ی دیگه دوباره به روز شه ... نمی دونم ...خیلی کلافه ام .... همه چی بستگی به این داره که با خودم کنار بیام ... سارا ی درونی با سارا ی بیرونی سر جنگ گذاشته اند ... و سارا ی احساس با خنجر به جون سارا ی عقل افتاده است ...
باید سارا ی درونی و سارا ی بیرونی و سارا ی احساس و سارا ی عقل و ... با هم آشتی بدم ... دعایشان کنید ...
از 4 ام بهمن تور کنسرت های اروپا ی " همایون شجریان " و گروه دستان شروع می شوند ... اولین باری ست که همایون بدون حضور پدرش می خواد بخونه ... فکر کن ... باز سعید فرجپوری کمانچه می زنه ... تابستون که کنسرت تهرانشون رو رفته بودم و کلی بی نظمی حرصم رو در آورده بود ... ( در کمال اعتماد به نفس ) به خودم قول داده بودم که ازاین به بعد فقط کنسرت های اروپا شون رو برم ... اما خوب متاسفانه فعلا امتحان دارم ...
امروز اولین امتحانم رو دادم ... بعد که یکی از بچه ها پرسید شیری یا روباه ؟؟؟ هر چی دنبال یه حیوان ضعیف تو ذهنم گشتم پیدا نکردم و آخر گفتم : خر مگه چه عیبی داره ؟؟؟؟ استاد جانمان از هر قسمتی که درس داده بود و یا گفته بود بخونید سوال نداده بود ... جالب اینه که وسط امتحان با اون چهره ی زمخت اش و اون صدای قشنگ اش گفت : یه لیستی از کتاب ها یی رو براتون می خوام بفرستم که منابع آزمون دکترا و امتحان هیئت علمی هست اش ... وباید سفارش بدید تا براتون بفرستند ... اینکه بقیه بچه ها در دل فاتحه ایی نثار اجدادش کرده باشند رو نمی دونم ... اما بنده به شخصه این کار انسان دوستانه رو کردم ... باشد که اجدادش در آرامش باشند ... آخه یکی نیست بگه بذار ما این گوساله ها رو بزرگ کنیم ...
5 ام بهمن یعنی 25 ام ژانویه تولد " ویرجینا وولف " هست اش ... از همین الان قول یک پست اختصاصی به مناسبت تولد این نویسنده ی محبوبم رو می دم ...