همه ی مایه های فکری که در زندگی احتیاج داریم ... آتشی است که از دیرباز ، از سه هزار سال پیش زبانه می کشیده است ... آنچه اکنون می کنیم چیزی نیست مگر به هم زدن خاکستر های باقی مانده از آن خرمن های آتش ... تا مگر شعله های کوچک تازه ایی بر افروزیم ...
جدیدا هر چیزی رو که می خوام بنویسم با روان نویس زرد می نویسم ... چون این جوری نه تنها کسی نمی فهمه چی نوشتم ... بلکه خومم به سختی می فهمم چی نوشتم ... اما لذت بخش ِ ... تلاشی رو که دیگران برای فهم ( تکرار می کنم فهم ... و نه خوندن ... ) نوشته می کنن ... دیدن چهره های دیگران با ابروهایی گره کرده ایی که دارند سعی می کنند خطی رو بفهمنند ، خیلی لذت بخش ...
دوباره این کلیشه ی " ما ها در زندگی مون غرق شدیم و از معنویات!!! غافل شدیم " رو شنیدم ... منم با حرارت گفتم : ... برای من یکی تویوپ نجات نفرستید ... ترجیح می دم غرق بشم ... تا دوباره به هزار تا سوال بی جوابم برگردم ... گند بزنه به همه ی ایده آل هاتون ... معنویات رو هم براش تعریف می ذارین ... بابا من عاشق معنویات خودمم ... که البته از نظر شما ها خزعبلاته ... شمش من از همه ی خزعبلات هم خوشم می یاد ... از هر چی که معنی نداشته باشه خوشم می اد ... از هر چیزی که تعریف براش نذاشته باشین استقبال می کنم ...
· سلینجر دوستت دارم ... با خط به خط کتاب
The Catcher In The Rye
زندگی کردم تو این تعطیلات عیدی ... مخصوصا با بعضی از فحش های آبداری که " هلد ن " در وصف دیگران می داد ... کاراکتر این داستان واقعا دنیا رو مثل یه فیلسوف می بینه ... وقتی که داستان رو داره تعریف می کنه و گاهی که از بعضی از دوستان اش تعریف می کنه ، فورا یه نتیجه گیری می کنه و اون صفتی که مربوط به دوست اش بود رو به همه ی مردم جهان بسط می ده ...که این یکی از ویژگی های این رمان ِ. در یک کلام خلاصه می کنم : اگر می خواین یه داستان فوق العاده با یک روای فوق العاده تر و یه دنیای عجیب و ... رو با هم در یک اثر داشته باشید ... این شاهکار رو بخونین .
· امروز تو روزنامه خوندم که رئیس جمهور منتخب برای مارادونا هم نامه نوشته ... قول می دم که یه درس 8 واحدی نامه نگاری تو دانشگاه پاس کردن... فقط امیدوارم نامه ی بعدی برای جنیفر لوپز نباشه ...
· پرسپولیس را دیدم ... به نظرم درست ترین و مستند ترین فیلمی است که بر مبنای اانقلاب ساخته شده ... خیلی خوشحال شدم وقتی که دیدم یک نفر اینقدر راحت حرف دلمو زده ... البته جالبتر از اون بیانیه ی زیر هست اش :
معاونت سینمایی وزارت ارشاد اسلامی ایران روز یکشنبه به نمایش «پرسپولیس» در فستیوال کن اعتراض کرد. در بیانیه این وزارت خانه آمده است: «مدیریت امور بین الملل بنیاد سینمایی فارابی که مسئولیت حمایت از بین الملل سینمای ایران را عهده دار است، یک ماه پیش، پس از اطلاع از انتخاب فیلم انیمیشن «پرسپولیس» در جشنواره فیلم کن ، مراتب اعتراض شدید مدیریت سینمای کشور در خصوص انتخاب و نمایش این فیلم در جشنواره مذکور را به صورت کتبی با امضای مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی به رایزن فرهنگی دولت فرانسه در ایران منعکس نموده است».
در همین زمینه، مدیرعامل بنیاد سینمایی فارابی در بخشی از اعتراض به به تصمیم فستیوال کن مبنی بر انتخاب «پرسپولیس»در بخش مسابقه، آن را« اقدامی غیر متعارف و نامتناسب و برخلاف شعار آزادنگری و آزاداندیشی» دانسته بود.
حالا من می خواستم بدونم که شعار آزادنگری و آزاداندیشی یعنی چی ؟؟؟ غیر از اینه که هر کارگردانی بتونه با خیال راحت افکار و احساسات اش رو فیلم کنه ؟؟؟
البته مرجان ساتراپی – نویسنده و کارگردان فیلم – در واکنش به این بیانیه گفت که پرسپولیس یک فیلم سیاسی نیست، بلکه فیلمی جهانی است و روایت هایی را بیان می کند که هر روز در نقطه ای از دنیا اتفاق می افتد. این فیلم درباره صادق بودن با خود است، درباره انسانیت است.
البته این رو هم گفته که قصد ندارد به سرزمینی که به آن عشق می ورزد سفر کند چرا که بر ایران قانون حکومت نمی کند.
· ای کاش بشه که این فیلم " فتنه " ی فیلمساز هلندی - گیرت ویلدرز - را هم دید ... تو روزنامه ایران نوشته بود که : " اولین حرکت ضد اسلامی در هلند سال 2004 صورت گرفت، زمانی که " تئو ونگوگ " نوه ونسان ونگوگ فیلمی ده دقیقه ایی به نام " اسلام " ساخت که در آن به جامعه زنان مسلمان توهین شد. این فیلم باعث خشم مسلمانان شد و اندکی پس از آن " تئو ونگوگ " به قتل رسید."
من که امیدوارم " گیرت ویلدرز " بیشتر مواظب خودش باشه ... کسی می دونه که چه جوری می شه این 2 تا فیلم رو پیدا کرد ... می خوام به عنوان یه مسلمون واقعی خونم به جوش بیاد فقط ... و برم در تظاهراتی که در مالزی و اندونزی بر پا می شه شرکت کنم !!!!
· ماشنکا از ولادیمیر ناباکوف ... خوب هیچی ... فقط اینکه قابل مقایسه با شاهکارهاش مثلا : لولیتا یا خنده در تاریکی نیست ... اما خوب خوندن هیچی ضرر نداره ... اولین رمان ناباکوف را هم بخوانید ...

نمی دونم این ترس ِ که باعث استرس می شه ، یا استرس ِ که باعث ترس می شه ...
اول فکر می کردم که من خیلی غیر طبیعی هستم ... یا همون غیر آدمیزاد ... ولی بیشتر که دقت کردم و چشم هام رو باز کردم دیدم که در داشتن این ترس ها و استرس ها تنها نیستم ... دیدم که چطور بعضی دیگر هم از این مسائل رنج می برند ...
قبلن غصه می خوردم وقتی که یکسری رفتارها ، باور ها ، عقاید و تفکرات رو میدیدم و می شنیدم ... این غصه خوردن ها عصبی ام می کرد و مجبور بودم برای اینکه به افکار و علایق عوام فکر نکنم و غصه نخورم سرم رو با خیلی از کارهای دیگه گرم کنم ...
( عوام ... عموم ... عامه ... مردم ... نسبت به این کلمه ها آلرژی پیدا کردم ... وسایل نقلیه ی عمومی ... مکان عمومی ... حتی برخی کتابخانه های عمومی ... اینجا یک مکان عمومی ه ... اونجا متعلق به همه ی مردم ه ... اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ... باید خودمو از شر این همه عموم و عامه نجات بدم ... می تونی هر جور دوست داری راجع به من فکر کنی ... اما ترجیح می دم از همه ی اینا فرار کنم ... نه اشتباه کردی ... اتفاقا چون ایده آلیست نیستم می خوام فرار کنم ... نه حوصله ی مبارزه کردن دارم و نه ( در حال حاضر ) قدرتشو ... مبارزه بمونه واسه ی انسانهای َآرمان گرا و شعار ی ... )
خلاصه سرم رو با خوندن و خوندن و گوش دادن گرم کردم ... خوب فکر می کردم که راه خوبی برای خودم پیدا کردم ... راهی که کمتر با موجوداتی که باعث غصه خوردنم می شن در ارتباط باشم ... نتیجه اش این شد که هستم ... حالا که می بینم ، از خیلی چیز ها و خیلی ها فاصله گرفتم ... از خیلی چیز ها خنده ام می گیره ... با خیلی ها زود تر از حد معمول ارتباط برقرار می کنم ... خیلی وقت ها کلمه گم می کنم ، کلمه کم می آرم ، یا اینقدر موضوع برام بی اهمیت می شه که وسط حرف های خودم یادم می ره چی داشتم می گفتم ... یا وقتی که دارم با شور و حرارت از موضوعات مورد علاقه ام حرف می زنم ، یه دفعه قفل می کنم و کلمه ایی به مغزم نمی آد ...
حالا می ترسم از این فاصله ایی که ایجاد شده و داره می شه ... می ترسم از اینکه بعضی حرف های من باعث سوء برداشت خیلی ها می شه ... واقعا می ترسم از این فاصله ... مدتهاست که توقع درک متقابل رو از دیگران ندارم ... حتی از پدر و مادر و برادرم ... با اینکه همیشه بهترین ها رو برای من انجام دادن و بیشترین تلاششون رو کردن ... حتی گاهی فکر می کنم که توقعی از این دنیا هم ندارم... قبل تر ها توقع من رو هدایت می کرد ، حالا من بی توقعی ها رو هدایت می کنم ... می ترسم از اینکه یه دفعه تمام توقع های این مدت سر باز کنند و منو شکست بدن ...
این ترس ها باعث استرس من می شن ... و این استرس ها خیلی بلاها سرم می آرن ...
از وقتی که برادرم رفت و کوهی از تنهایی به تنهایی های گذشته ام اضافه شد ... معده درد می گیرم ... تا استرس پیدا می کنم ، معده درد می گیرم ... خیلی وقت ها که کارهای مهمی دارم ، استرس می گیرم که مبادا الان معده درد بگیرم که الان جاش نیست ... یعنی در واقع استرس معده درد گرفتن هم به ترس هام اضافه شده ...