محمدرضا لطفی ؛ مرد تار و سه تار و کمانچه و وطن و جوانان وطن اش

به جرات می گم که اصلا فکرش رو نمی کردم که یک شب به یاد ماندنی ی ی ی ی ی ی دیگه با رفتن به این کنسرت به وجود بیاد ... اما آمد ...
کجای دنیا می تونستم کنسرت ابوعطا و ماهور و دشتی رو با هم و به این عظمت داشته باشم ...
کنسرت استاد لطفی و گروه سه گانه شیدا بهترین اتفاق اردیبهشت 87 بود ... اتفاقی که چندین نوازنده ی چیره دست رو به من شناساند ... اتفاقی که باعث شد دیگه غصه ی اینکه اگر روزی برزگان موسیقی ما نباشند چه بر سر موسیقی ایرانی خواهد آمد ، رو نداشته باشم ... اتفاقی که باعث شد خواننده ای به نام " محمد معتمدی " رو بشناسم و به صدایش افتخار کنم ... اتفاقی که باعث شد برای اولین بار گروهی از نوازندگان حرفه ایی خانوم رو بشناسم و بهشون ببالم ... و همه ی این اتفاقات رو مدیون استاد لطفی هستم ... که برای عرض اندام اجرا نکرد ... برای نمایاندن اسطوره های فردا دست به ساز شد ...
در اعتماد ملی خواندم که :
" سال قبل بود كه استاد از راه دور آمده، در كاخ نياوران كنسرت اجرا كرد. در آن كنسرت خيليها ناراضي شدند. خيلي از آن ناراضي بودند زيرا متفاوت با خاطرات آنان بودند. او پس از 25 سال بود كه بازميگشت و همه به دنبال زنده كردن خاطرات بودند و او نكته ديگري آورده بود. اما عدهاي ديگر هم ناراضي شدند از نوازندگي استاد و از آن همه سازي كه به تبحر به دست گرفت و نواخت. حرف اين بود؛ هنرمند است و فروتنياش، كجا رفت فروتني اين نوازنده تواناي ما كه بسياري از آهنگهايش را بارها و بارها ميشنويم. اكنون و در اين كنسرت هرچند شايد شائبه آموزشي بودن آن در دو بخش اول و دوم به چشم ميخورد، اين كنسرتي كه با نام لطفي است و حضورش كمرنگ است، بخش ديگري از شخصيت او را نشان ميدهد. اوست كه اينبار ازخودگذشتگي ميكند و نامش را براي اين شاگردان ميگذارد. اوست كه اين بار ميخواهد جوانان جلو بروند و راه خود را پيش بگيرند. اين بار او به نفع جوانان كمي عقب رفته است هرچند سايهاش هنوز بر سر آنان قرار دارد. "
استاد گروه اول را با 3تار همراهی کرد ... هیجان اینکه الان تار رو برمی دارن داشت منو خفه می کرد ...
ما در خلوت به روی غیر ببستیم از همه باز آمدیم و با تو نشستیم
پیشدرآمد [درویشخان به روايت ميرزاقليخان نوروزي]
ساز و آواز
ضربی [حبیب سماعی]
ساز و آواز حجاز
تصنیف قديمي [به روايت عبدالهخان دوامي . شعر: سعدي]
ساز و آواز
تصنیف حجاز [از ساختههای قدیمی . شعر: حافظ]
رنگ [حسینخان اسماعیلزاده]
نوازندگان گروه بازسازي:
امیرحسن شریفی [تار] ، ماهیار تمسکنی [سنتور]
آرش غفاری [تار] ، رضا پرویززاده [کمانچه]
هوشمند عبادی [نی] ، احمد مستنبط [تنبک]
استاد این گروه را با کمانچه همراهی کرد ... و من همچنان در تب تار ش بودم ...
آن دلبر من آمد بر من زنده شد از او بام و بر من
پیشدرآمد
ساز و آواز [شعر: سعدي]
دونوازی تار [بهاره فیاضی - ساناز ستارزاده]
ساز و آواز [شعر: سعدي]
چهارمضراب همراه با آواز
ساز و آواز [شعر: سعدي]
فیلی [تکنواز سنتور: نسترن هاشمی]
قطعه فیلی [با آواز از پیش ساختهشده از محمدرضا لطفی . شعر: حافظ]
ساز و آواز [شعر: كمال خجندي]
دلکش [تکنواز سهتار: سپیده مشکی]
فرود
تصنیف آن دلبر من [شعر: مولانا]
نوازندگان گروه بانوان شيدا:
بهاره فیاضی [تار] ، سپیده مشکی [سهتار]
ساناز ستارزاده [تار] ، هنگامه مشهدیالاصل [تار]
نسترن ساداتهاشمی [سنتور] ، بهناز بهنامنیا [عود]
نیره فخری [عود] ، نفیسه طباطبایی [نی]
آزادهشمس [قیچک آلتو] ، بهنوشبهنامنیا [کمانچه]
گوهرناز مسایلی [تنبک] ، المیرا نصیری [دف]

و بالاخره تار نوازی محمد رضا لطفی شروع شد ... و من کجاها که نرفتم ...
مژده بده مژده بده یار پسندید مرا سایهء او گشتم و او برد به خورشید مرا
پیشدرآمد دشتی
تکنوازي
چهارمضراب
ساز و آواز [شعر: حافظ]
قطعه اوج [به همراه آواز . شعر: مولانا]
ساز و آواز [شعر: حافظ]
تصنیف «ایران، وطنم» [شعر: محمدرضا لطفی]
ساز و آواز (دوبیتی خوانی) [اشعار: باباطاهر]
تصنیف «مژده بده» [شعر: هـ .الف. سایه]
رنگ
نوازندگان گروه همنوازان شيدا:
فرخمظهری [تارابريشم] ، حمیدسکوتی [سهتارابريشم]
حمید خبازی [تار] ، پویان بیگلر [تار]
مازیار شاهی [تار] ، روزبه اسدیان [کمانچه]
آرشکامور [کمانچه] ، حمیدرضاخلعتبری [کمانچه]
فرهاد زالی [نی] ، هوشمند عبادی [نی] ، هادی آذرپیرا [عود]
آریا محافظ [سنتور] ، احمد مستنبط [تمبک]
شهریار فامیلنظری [دف] ، عیسی شکری [دایره]

شیدایی ها دوستتا ن دارم ...

همین ...
Le Scaphondre et le Papion
یا همون " لباس غواصی و پروانه " ... فقط می تونم بگم که یه شاهکار ... به جرات می گم که یکی از بهترین فیلم هایی بود که این چند وقته دیدم ... انصافا شاهکار ه ... شروع این فیلم بسیار خیره کننده است ... فیلم با از کما در آمدن یک مرد شروع می شه ... که عملا دیگه هیچ کاری جز پلک زدن نمی تونه بکنه ...
هیچ کاری نمی تونه بکنه جز این که با چشم چپ اش پلک بزنه ... نمی تونه با کسی صحبت کنه ... چون که بر اثر سکته تمام اعضای بدن اش فلج شدند ...تمام اعضای بدن اش ... به جز چشم چپ اش ... خنده دار ترین حرفی که راجع به این فیلم شنیدم این بود که ؛ یکی از دوستان گفت که بعد از دیدن این فیلم خدا رو به خاطر نعمت سلامتی شکر کردم ... ( یادم باشه به عوامل فیلم بگم که چه کار خیری کردن که ملت رو به شکر گذاری وا داشتن ...)
در اکثر سکانس های فیلم ... دوربین حکم چشم چپ " جین دومینیک " رو داشت ...والبته اوایل فیلم حکم هر دو چشم را داشت ،حتی اون لحظه ایی که دکتر ها به علت فاسد شدن قرنیه ی چشم راست اش ؛ اون رو بخیه می زدند ... اون نمی تونست صحبت کنه .. اما ما صدای درونی اش را می شنویم ... اوایل با زدن یک پلک به معنی بله ... و پلک نزدن به معنی نه با دیگران ارتباط برقرارمی کند ... که البته خودش می گه : خنده داره که همیشه باید جوابشون رو بدی ... و حتی وقتی که نظری درباره ی سوالی نداشته باشی بازم باید نظر بدی ... اما خوب راه ارتباط برقرار کردن رو بهش یاد می دن ... طوری که کتاب می نویسه ...
البته از نام فیلم و صحنه های فوق العاده سمبلیک فیلم هم نباید غافل شد ... اینکه جین دومینیک مدام یک غواصی رو می بیند که در آب معلق است ... البته در این صحنه ها فقط لباس و به خصوص کلاه اون غواص هدف کارگردان هستش... ( یکی از این لباس های غواصی قدیمی که شبیه لباس فضا نورد هاست رو تجسم کنید ) ... و همچنین مرتب از پیله در آمدن و پرواز کردن یک پروانه را می بیند ... و همینطور صحنه هایی از نوجوانی خودش ...
تعبیر این سمبل ها به عهده ی بیننده است ... اما من بدن اش رو در لباس غواصی و روح و تخیل اش رو در پرواز های پروانه دیدم ...
و اینکه ... C 'est la vie … that's life …
Director: Julian Schnabell
Artists : Mathieu Amalric
Emmanuelle Seigner
Marie Josee Croze
Ann Consigny
عاشق ... مارگوریت دوراس ... قاسم روبین ... نشر نیلوفر
اولین بار وقتی که فیلم Hiroshima Mon Amour رو دیدم با " مارگوریت دوراس " آشنا شدم ... نویسنده ی فیلم نامه اش بود ... و اما حالا عاشق " عاشق " اش شدم ... یک autobiography به تمام معنا .... داستان دختری فرانسوی که در یک کشور مستعمره بزرگ می شود ... و یک عاشق چینی دارد ... تنها فردی که او را می فهمد ...
در 15 سالگی به مادرش می گوید : دلم می خواهد بنویسم ...چیزی که می خواهم همین است : نوشتن . اول جوابی نداد. ولی بعد پرسید : نوشتن چه چیز ؟ گفتم کتاب.مثلا رمان. به سختی جوابم را می دهد : بعد از قبولی در ریاضیات ، اگر دلت خواست می توانی بنویسی، ربطی به من ندارد. مادرم مخالف است ، می گوید که نوشتن چیزی است بی ارزش، اصلا کار به حساب نمی آید ، دروغ و جفنگ است. بعد ها هم در مورد نوشتن می گوید : فکر بچگانه ای است ...
دیگه هیچ توضیحی نمی دم … فقط می گم که هم فیلم و هم کتاب رو بخونید…
من سا را 23 سال دارم
امروز 11 اردیبهشت ... 1 می ... روز پاکی و معصمویت ... و روز محبوب شکسپیر و ... و روز من شدن ... روز سا را شدن ... بیست و سومین سال سا را شدن ...
دو سه روزی هست که دارم به این فکر می کنم که به آدمی که 23 ساله می شه باید تبریک گفت یا تسلیت ... اوه البته که نباید تسلیت گفت ... طبق اراجیف این دکتر آزمندیان ....بیایین تا با هم به نکات مثبت فکر کنیم ... به هم انرژی بدیم ... پس شما هم به من تبریک بگین ... من هم براتون رز قرمز می فرستم ...
نه تا جایی که یادم می آد ترسو نبودم ... اما حالا می بینم که دارم از 23 سالگی می ترسم ... نه شاید دارم احساس خطر می کنم ... آره ... بیشتر احساس خطره تا ترس ...
هیچ سالی این حس رو نداشتم ... اما صبح که می خواستم بیدار شم ... می ترسیدم چشم هام رو باز کنم ... می ترسیدم مثل کاراکتر کتاب " محاکمه " کافکا ... هر لحظه یکی بیاد تا منو متهم به 23 سالگی کنه و با خودش به دادگاه ببره ...
اوه حاضر به دادگاه رفتن نیستم ... اصلا ... اصلا به چه جرمی ... خوب آره ، به جرم کارهای نکرده ... آره ... اگه یه وقت تو دادگاه قاضی بهم بگه : چرا اون کارهایی رو که تصمیم داشتی تو 22 سالگی ات انجام بدی رو ندادی ؟؟؟؟ ، چی بگم ؟؟؟ بگم که نشد ... بگم که می خواستم و نشد ... بگم که همش کار کردم ... بگم که همش درس خوندم ... بگم که یا کار کردم یا درس خوندم ... بگم که هی به خودم وعده دادم ... وعده ی ماه بعد ... بگم که برنامه ام یه دفعه اینقدر شلوغ می شد ، که خودم رو هم یادم می رفت ... حالا چه برسه به آرزوهام ... اصلا آقای قاضی من ... یعنی سارای 23 ساله .... شکایت دارم ... از زمین و زمان شکایت دارم ... یکی بیاد شکایت های منو بنویسه ... اول از همه از همه ی دور و بریام شکایت دارم ... بنویس ... بنویس که من از همه شون شکایت دارم ... بنویس که همه شون رو به همین دادگاه می کشم ... باید جواب بدن ... باید جواب این همه توقع هایی رو که از من دارن رو بدن ...
اتفاقا من دقیقا چهارشنبه به دنیا اومدم ... و معمولا هم چهارشنبه ها روز پر تلاش و خوبی بوده برای من ... چهارشنبه ها دوستتون دارم ...
راستی این سارا ی 8 ماهه است ...

بزرگترین کاری که می خوام در 23 سالگی انجام بدم اینه که :
می خوام زبان احساساتم رو عوض کنم ... می خوام زبان احساساتم رو از اشک به کلمه تغییر بدم ... می خوام بیان کردنشون رو یاد بگیرم ... و هی بیان کنم ... کلمات به بازی خواهم گرفتتون ...
نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
همیشه می گم که شبی که در کنسرت استاد شجریان شرکت داشتم ؛ از بهترین شب های زندگیم بوده ... اما خوب می خوام یک مورد دیگه هم به شب کنسرت استاد اضافه کنم ... و اون هم دیشب بود ... به مناسبت روز جهانی محوطه ها و یادمان ها ، میراث فرهنگی مراسم بزرگداشتی رو تدارک دید ... که البته مهمترین بخش این بزرگداشت کنسرت ارکستر ملل ایران بودش ... و این یعنی یک شب به یاد ماندنی دیگه ...
اول از همه قطعه ی وطنم رو اجرا کردند ... و البته آخر از همه هم دوباره اجرا کردند ....
بعد از وطنم ... بهترین و قشنگ ترین تصنیف دنیا ... که همون نقطه ضعف من هم باشه ... یعنی " مرغ سحر " ... فقط خدا می دونه که چقدر لذت بردم ... همیشه مرغ سحر رو نهایت با اجرای 3 یا 4 نوازنده دیده بودم و شنیده بودم ... اما خوب این بار از یک گروه با عظمت مثل ارکستر ملل دیدم ...
یاد اولین باری که به طور جدی به آواز خوندن فکر کرده بودم افتادم ...
این قفس چون دلم تنگ و تار است ....
" از خون جوانان وطن " رو هم همیشه خیلی دوست داشتم ... که این بار علاقه ام بیشتر شد ...
چه کج رفتاری ای چرخ چه بد رفتاری ای چرخ سر کین داری ای چرخ
واقعا کیف کردم ... خیلی به موقع بود ... خیلی ... شدیدا به یه همچین فضایی احتیاج داشتم ...
البته از همین جا از دوست خوبم آقای امیر نیکبخت، نوازنده ی بم تار و موراژ گروه، به خاطر لطفی که در حق من کردند و دعوت نامه ی کنسرت رو به من دادن تشکر کنم ... البته می دونم که احتمال اینکه راهشون به این وبلاگ بیفته خیلی کم هست اش ... اما خوب بازم ممنونم ...
در حین کنسرت و حتی بعد اش ... یکسره به این فکر کردم که بابا من ساز ام رو می خوام ... من ساز می خوام ... من تار می خوام ... من کلاس موسیقی می خوام ... خدایا من از الآن دارم می گم که هیچ علاقه ایی به مردن ندارم ... اینقدر کار دارم که نگو ... می خوام هی ساز یاد بگیرم ... هی ساز یاد بگیرم ... راستی چی شد که اینطور شد ؟؟؟ من که تصمیم قطعی برای ادامه دادن داشتم ... نه باورم نمی شه که کاری رو که عاشق اش بودم رو انجام ندادم ... نه ... ساز ... ساز ... ساز ... قول می دم که اگه دوباره شروع کنم ... حالم خیلی بهتر از این بشه ... ساز ...
البته قبل از اجرای گروه چند سخنرانی هم از طرف تنی چند از بزرگان مملکتی انجام شد ... مثلا یکی همین معاون محترم رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی ... البته با عرض شرمندگی خیلی نفهمیدم چی گفت .. از بس کلمه های سخت استفاده می کرد و منم روم نمی شد هی از بغل دستیم بپرسم که این یعنی چی؟؟... والا راستش یه جمله رو هم نتونستم درست دنبال کنم ... می گفت که :
تاریخ ایران یک تاریخ منسجم است ...( بقیه شو نفهمیدم چون یه دفعه ذهنم رفت به ؛ چی شد که من دیگه کلاس نرفتم ... اره یادمه که با خودم گفتم تار می گیرم ... اما هنوز ... 2 سال گذشته ... اه ... مرده شورتو ببرن ...) ما نباید در این تنور جدایی ( ما ... تنور ... کدوم تنور ... ای کاش نون پختن لااقل بلد بودم ... یک لحظه دو کلمه ی کژی و کاستی و یه کلمه ی دیگه رو گفت که توش ح و ظ یا این ذ رو داشت ... به خانوم کناریم گفتم یعنی چی؟؟؟ نگفت که نمی دونه ... اما گفت ولش کن، داره چرت می گه ...) اسلام ایران را تکریم و تعظیم ... آنان را به ناکجا آباد می برد ( خانوم کناری گفت ... دختر ِ همین آقاهه هفته ی پیش با پسر احمدی نژاد عروسی کرده ...) ملتی که بر مشتی تازی ... ( من گفتم : وا ... خانوم کناری گفت : آره بابا تو روزنامه خوندم ... به نظرت چند سالشه ... ) این دو نگاه ، نگاه نا صوابی است ( من در حالی که داشتم به شال دختر جلویی که قرمز بود نگاه می کردم ... و تو دلم داشتم سلیقه اش رو تحسین می کردم ، به خانوم کناری گفتم : شاید 45 یا 50 سال ... نمی دونم ...) در همه ی ادوار تاریخ ایرانیان گوهر شناس بودند ( خانم کناری گفت : نه بابا ، پسر احمدی نژاد رو می گم .... گفتم : آهان ... نمی دونم ... یه دفعه چشمم به لنز دوربین های عکاس ها افتاد ...) بر غنا و عظمت و شکوهش تکریم کردیم ... ( یاد این افتادم که قراره یکی از دوستام برام از اطلاعاتش در زمینه ی عکاسی هنری بگه ... و با هم بریم و دوربین بخریم ... و یه کلاس خوب بهم معرفی کنه ...) ایرانیها از دور دست ها قد بلندی داشتند که هنوز دیده می شوند ... ( خانوم کناری گفت : فکر کنم 21 یا 22 سالش باشه ... ) ایران ملت است ... اعراب ملت ها یند ... ( با خودم می گفتم که حتما پی این عشقم به عکاسی رو می گیرم، یعنی باید دنبالش برم ...تا حالا فکر می کردم که فقط کارهایی رو که دوست شون دارم رو دارم انجام می دم ،اما حالا می بینم که... اوه ... خانوم کناری با تمسخر گفت : فکر کنم دختر اینم 15 یا 16 سالش باشه ... من گفتم : ها؟؟... آهان ... لابد ... ) ... البته همین جاها بودم که فکر کنم نطقشون به پایان رسید ، آخه دیگه انصافا حتی یک کلمه هم نشنیدم ... همونطور که به شال قرمز نگاه می کردم کاملا رفتم تو ساز و عکاسی و ...