تبليغاتX
سنگ خواره - قاطی پاتی
 

 

1. پرندگان می روند و در پرو می میرند  ... رومن گاری ... ترجمه ی ابوالحسنی نجفی  (  تا حالا فکر می کردم که فارسی من و امیر جلال الدین اعلم  خرابه ... ولی فارسی این موسیو داغون تره ...) 

خوندن این مجموعه ی داستان رو به همه ی شما پیشنهاد می کنم ... بخوانید که چطور پرندگان وقتی که ماموریتشان را در این دنیا انجام داده بودند به ساحل پرو می آمدند تا بمیرند ... پیش از آنکه جان از تنشان پرواز کند می آمدند و لاشه ی خود را روی این خاک می افکندند. یا شاید از این ساده تر؛ از جزیره های گوانو که صخره های لخت و سرد بود؛ هنگامی که خون در تنشان شروع به ماسیدن می کرد و همان مایه نیرو برایشان می ماند که دریا را بپیمایند؛ یکراست می پریدند تا خود را در اینجا به ماسه ی گرم و نرم ساحل  پرو برسانند ...

 

نمی دونم شاید به همین خاطره که من دارم اصرار می کنم که بریم  برازجان  زندگی کنیم ... از اسم اش خوشم می آد ... برازجان ... هر چی باشه به خلیج نزدیک ه ... به زودی می خوام فریاد بزنم که : تهران خداحافظ ...

 

 

2. " آلن رب گریه "  مرد ...  خوب معلومه که رب گریه مَرد بود ... آره مَرد بود ...  ولی من دارم می گم که آلن رب گریه  مُرد  ...

چند بار بگم که :

 Plus ca change , plus c’est la meme chose

  

 

3. طبق معمول هوشنگ کامکار از یه اجرا ایراد گرفت و انتقاد کرد ... چیز جدیدی نیست ... انتقاد هنر ملی ایرانیان است و بس ...  گروهتون رو دوست دارم ... اما انتقاد هات حوصله مو سر می بره ...

 

 

4. نسیم برام استاد ساز و آواز با هم پیدا کرده ... اصرار داره که باید کاری رو که دوست داری انجام بدی ... هر چی می گم  که اون مسئله ی آواز فقط یه شوخی بود ... می گه اگه شوخیه چرا یکسره داری با خودت زمزمه می کنی و می خونی ... گفتم : تا حالا فکر می کردم که صدای زمزمه هامو خودم فقط می شنومم ...

 

 

5. پرندگان در طویله ... غلامحسین ساعدی ... نشر قطره ...

شش نمایشنامه از انقلاب مشروطه ... یکی از نمایشنامه هاش به نام " گرگ ها " یا " قوردلار " به زبان ترکی هم ضمیمه شده ... وقتی که بالاخره به کمک یکی از دوستام تونستم ترکی اش رو بخونم ؛ شاد شدم ... خیلی تجربه ی جالبی بود ...

 

دیروز در حالی که چند تا  کتاب:  " رنسانس در ایتالیا " " فرانسه و رنسانس " و " زنان در رنسانس انگلیس " دستم بود ... رفتم توی کتابفروشی و گفتم : آقا راجع به  انقلاب بولشویک روسیه  چه کتابی دارین ؟ ... گفت : خانوم آخه چه خیری از انقلاب دیدین  ... که ول کن نیستین ... تو دلم گفتم چه ربطی داشت ... و بی اختیار بهش گفتم : تاثیر دهه ی فجر بوده لابد ... اومدم بیرون ... و به نتیجه ی جدیدی که رسیده بودم فکر کردم :

 

 “ Revolution   Is  a  Big  Lie  …”

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 14:6  توسط سارا   |