
نمی دونم این ترس ِ که باعث استرس می شه ، یا استرس ِ که باعث ترس می شه ...
اول فکر می کردم که من خیلی غیر طبیعی هستم ... یا همون غیر آدمیزاد ... ولی بیشتر که دقت کردم و چشم هام رو باز کردم دیدم که در داشتن این ترس ها و استرس ها تنها نیستم ... دیدم که چطور بعضی دیگر هم از این مسائل رنج می برند ...
قبلن غصه می خوردم وقتی که یکسری رفتارها ، باور ها ، عقاید و تفکرات رو میدیدم و می شنیدم ... این غصه خوردن ها عصبی ام می کرد و مجبور بودم برای اینکه به افکار و علایق عوام فکر نکنم و غصه نخورم سرم رو با خیلی از کارهای دیگه گرم کنم ...
( عوام ... عموم ... عامه ... مردم ... نسبت به این کلمه ها آلرژی پیدا کردم ... وسایل نقلیه ی عمومی ... مکان عمومی ... حتی برخی کتابخانه های عمومی ... اینجا یک مکان عمومی ه ... اونجا متعلق به همه ی مردم ه ... اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ... باید خودمو از شر این همه عموم و عامه نجات بدم ... می تونی هر جور دوست داری راجع به من فکر کنی ... اما ترجیح می دم از همه ی اینا فرار کنم ... نه اشتباه کردی ... اتفاقا چون ایده آلیست نیستم می خوام فرار کنم ... نه حوصله ی مبارزه کردن دارم و نه ( در حال حاضر ) قدرتشو ... مبارزه بمونه واسه ی انسانهای َآرمان گرا و شعار ی ... )
خلاصه سرم رو با خوندن و خوندن و گوش دادن گرم کردم ... خوب فکر می کردم که راه خوبی برای خودم پیدا کردم ... راهی که کمتر با موجوداتی که باعث غصه خوردنم می شن در ارتباط باشم ... نتیجه اش این شد که هستم ... حالا که می بینم ، از خیلی چیز ها و خیلی ها فاصله گرفتم ... از خیلی چیز ها خنده ام می گیره ... با خیلی ها زود تر از حد معمول ارتباط برقرار می کنم ... خیلی وقت ها کلمه گم می کنم ، کلمه کم می آرم ، یا اینقدر موضوع برام بی اهمیت می شه که وسط حرف های خودم یادم می ره چی داشتم می گفتم ... یا وقتی که دارم با شور و حرارت از موضوعات مورد علاقه ام حرف می زنم ، یه دفعه قفل می کنم و کلمه ایی به مغزم نمی آد ...
حالا می ترسم از این فاصله ایی که ایجاد شده و داره می شه ... می ترسم از اینکه بعضی حرف های من باعث سوء برداشت خیلی ها می شه ... واقعا می ترسم از این فاصله ... مدتهاست که توقع درک متقابل رو از دیگران ندارم ... حتی از پدر و مادر و برادرم ... با اینکه همیشه بهترین ها رو برای من انجام دادن و بیشترین تلاششون رو کردن ... حتی گاهی فکر می کنم که توقعی از این دنیا هم ندارم... قبل تر ها توقع من رو هدایت می کرد ، حالا من بی توقعی ها رو هدایت می کنم ... می ترسم از اینکه یه دفعه تمام توقع های این مدت سر باز کنند و منو شکست بدن ...
این ترس ها باعث استرس من می شن ... و این استرس ها خیلی بلاها سرم می آرن ...
از وقتی که برادرم رفت و کوهی از تنهایی به تنهایی های گذشته ام اضافه شد ... معده درد می گیرم ... تا استرس پیدا می کنم ، معده درد می گیرم ... خیلی وقت ها که کارهای مهمی دارم ، استرس می گیرم که مبادا الان معده درد بگیرم که الان جاش نیست ... یعنی در واقع استرس معده درد گرفتن هم به ترس هام اضافه شده ...