نام جاوید وطن صبح امید وطن جلوه کن در آسمان همچو مهر جاودان
همیشه می گم که شبی که در کنسرت استاد شجریان شرکت داشتم ؛ از بهترین شب های زندگیم بوده ... اما خوب می خوام یک مورد دیگه هم به شب کنسرت استاد اضافه کنم ... و اون هم دیشب بود ... به مناسبت روز جهانی محوطه ها و یادمان ها ، میراث فرهنگی مراسم بزرگداشتی رو تدارک دید ... که البته مهمترین بخش این بزرگداشت کنسرت ارکستر ملل ایران بودش ... و این یعنی یک شب به یاد ماندنی دیگه ...
اول از همه قطعه ی وطنم رو اجرا کردند ... و البته آخر از همه هم دوباره اجرا کردند ....
بعد از وطنم ... بهترین و قشنگ ترین تصنیف دنیا ... که همون نقطه ضعف من هم باشه ... یعنی " مرغ سحر " ... فقط خدا می دونه که چقدر لذت بردم ... همیشه مرغ سحر رو نهایت با اجرای 3 یا 4 نوازنده دیده بودم و شنیده بودم ... اما خوب این بار از یک گروه با عظمت مثل ارکستر ملل دیدم ...
یاد اولین باری که به طور جدی به آواز خوندن فکر کرده بودم افتادم ...
این قفس چون دلم تنگ و تار است ....
" از خون جوانان وطن " رو هم همیشه خیلی دوست داشتم ... که این بار علاقه ام بیشتر شد ...
چه کج رفتاری ای چرخ چه بد رفتاری ای چرخ سر کین داری ای چرخ
واقعا کیف کردم ... خیلی به موقع بود ... خیلی ... شدیدا به یه همچین فضایی احتیاج داشتم ...
البته از همین جا از دوست خوبم آقای امیر نیکبخت، نوازنده ی بم تار و موراژ گروه، به خاطر لطفی که در حق من کردند و دعوت نامه ی کنسرت رو به من دادن تشکر کنم ... البته می دونم که احتمال اینکه راهشون به این وبلاگ بیفته خیلی کم هست اش ... اما خوب بازم ممنونم ...
در حین کنسرت و حتی بعد اش ... یکسره به این فکر کردم که بابا من ساز ام رو می خوام ... من ساز می خوام ... من تار می خوام ... من کلاس موسیقی می خوام ... خدایا من از الآن دارم می گم که هیچ علاقه ایی به مردن ندارم ... اینقدر کار دارم که نگو ... می خوام هی ساز یاد بگیرم ... هی ساز یاد بگیرم ... راستی چی شد که اینطور شد ؟؟؟ من که تصمیم قطعی برای ادامه دادن داشتم ... نه باورم نمی شه که کاری رو که عاشق اش بودم رو انجام ندادم ... نه ... ساز ... ساز ... ساز ... قول می دم که اگه دوباره شروع کنم ... حالم خیلی بهتر از این بشه ... ساز ...
البته قبل از اجرای گروه چند سخنرانی هم از طرف تنی چند از بزرگان مملکتی انجام شد ... مثلا یکی همین معاون محترم رئیس جمهور و رئیس سازمان میراث فرهنگی ... البته با عرض شرمندگی خیلی نفهمیدم چی گفت .. از بس کلمه های سخت استفاده می کرد و منم روم نمی شد هی از بغل دستیم بپرسم که این یعنی چی؟؟... والا راستش یه جمله رو هم نتونستم درست دنبال کنم ... می گفت که :
تاریخ ایران یک تاریخ منسجم است ...( بقیه شو نفهمیدم چون یه دفعه ذهنم رفت به ؛ چی شد که من دیگه کلاس نرفتم ... اره یادمه که با خودم گفتم تار می گیرم ... اما هنوز ... 2 سال گذشته ... اه ... مرده شورتو ببرن ...) ما نباید در این تنور جدایی ( ما ... تنور ... کدوم تنور ... ای کاش نون پختن لااقل بلد بودم ... یک لحظه دو کلمه ی کژی و کاستی و یه کلمه ی دیگه رو گفت که توش ح و ظ یا این ذ رو داشت ... به خانوم کناریم گفتم یعنی چی؟؟؟ نگفت که نمی دونه ... اما گفت ولش کن، داره چرت می گه ...) اسلام ایران را تکریم و تعظیم ... آنان را به ناکجا آباد می برد ( خانوم کناری گفت ... دختر ِ همین آقاهه هفته ی پیش با پسر احمدی نژاد عروسی کرده ...) ملتی که بر مشتی تازی ... ( من گفتم : وا ... خانوم کناری گفت : آره بابا تو روزنامه خوندم ... به نظرت چند سالشه ... ) این دو نگاه ، نگاه نا صوابی است ( من در حالی که داشتم به شال دختر جلویی که قرمز بود نگاه می کردم ... و تو دلم داشتم سلیقه اش رو تحسین می کردم ، به خانوم کناری گفتم : شاید 45 یا 50 سال ... نمی دونم ...) در همه ی ادوار تاریخ ایرانیان گوهر شناس بودند ( خانم کناری گفت : نه بابا ، پسر احمدی نژاد رو می گم .... گفتم : آهان ... نمی دونم ... یه دفعه چشمم به لنز دوربین های عکاس ها افتاد ...) بر غنا و عظمت و شکوهش تکریم کردیم ... ( یاد این افتادم که قراره یکی از دوستام برام از اطلاعاتش در زمینه ی عکاسی هنری بگه ... و با هم بریم و دوربین بخریم ... و یه کلاس خوب بهم معرفی کنه ...) ایرانیها از دور دست ها قد بلندی داشتند که هنوز دیده می شوند ... ( خانوم کناری گفت : فکر کنم 21 یا 22 سالش باشه ... ) ایران ملت است ... اعراب ملت ها یند ... ( با خودم می گفتم که حتما پی این عشقم به عکاسی رو می گیرم، یعنی باید دنبالش برم ...تا حالا فکر می کردم که فقط کارهایی رو که دوست شون دارم رو دارم انجام می دم ،اما حالا می بینم که... اوه ... خانوم کناری با تمسخر گفت : فکر کنم دختر اینم 15 یا 16 سالش باشه ... من گفتم : ها؟؟... آهان ... لابد ... ) ... البته همین جاها بودم که فکر کنم نطقشون به پایان رسید ، آخه دیگه انصافا حتی یک کلمه هم نشنیدم ... همونطور که به شال قرمز نگاه می کردم کاملا رفتم تو ساز و عکاسی و ...